دوست داشتنی: من از تو
من از تو راه برگشتی ندارم تو از من نبض دنیامو گرفتی
تمام جاده ها رو لوله کردم تو قبلا رد پاهامو گرفتی
من از تو راه برگشتی ندارم به سمت سرازیرم همیشه
تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه
من از تو راه برگشتی ندارم به سمت سرازیرم همیشه
تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه
مسیر جاده بازه روبم اما برای دل بریدن از تو دیره
کسی که رفتنو باور نداره اگه مرد سفر باشه نمیره
من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه
تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه
من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه
تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه
خودم گفتم یه راه رفتنی هست خودم گفتم ولی باور نکردم
دارم می رم که تو فکرم بمونی دارم میرم دعا کن برنگردم
خیلی وقتها گفتن یک ، به جهنم غلیظ، تمام حس خوبی را که لازم داری به وجودت برمیگردونه، مودبانه و خانمانه نیست اما عجیب لذت بخشه.آدم را آرام میکنه، انگار نه انگار که لگد خوردی.
*خودم را گذاشتم پیش روی خودم و مثلا دارم خودم را قضاوت میکنم، برای اینکه خودم را نترسانم قول دادم هیچ تنبیه و تشویقی در راه نباشد، فقط هرچه هست را حداقل به خودم بگم و پیش خودم بدونم کیم و چیم و البته نتیجه دوست داشتنی نیست، این خودم را که این طور است دوست ندارم، آنقدر هم تنبل شدم که حس و حال تغییرش را ندارم، فقط نق نقی میکنم که چرا اینطور و آنطورم ولی تغییری در راه نیست. حس میکنم اینکه
دم خودش بدونه توی وجود خودش چه خبره چیز وحشتناکیه، قضاوت دیگران را میشود انکار کرد و حاشا کرد ولی با خود خودت هیچ کاری نمیتونی بکنی.
*به مقدار فراوان عصبانیم.
سلام
تا حالا رفتین توی این فروشگاهها که فروشنده فکر میکنه باید بچسبه به شما و با اختلاف فاصله حداکثر نیم متری سایه به سایه شما حرکت کنه و تا دستتون به طرف هرچیزی بره، سریع حرف بزنه و مغز شمارا بجوه و شما فرار را بر قرار ترجیح داده و بدوید بیرون؟ بارها وبارها با این فروشنده های چسبناک روبرو شدم و کلی حرص خوردم چرا یکی به ایدها نمیگه مشتری را خفت نکنی بهتر خرید میکنه، امشب به رسم هرماه خرید ماهیانه منزل به فروشگاه رفتم و خدا میداند چقدر کلافه شدم از دست آنها، طرف هیچ قفسه ماده غذایی نمیتوانستم بروم از بس که مبخواستند خمیردندان و چای و رب گوجه فرنگی و شامپو فلان و...توی حلقم بریزند.
*احتمالا خیلی از شماها درگیر سندروم عمر زود گذری شده اید، لامصب مثل برق وباد پیش میرود و من اصلا دلم نمیخواهد باور کنم بهمن است و زمستان نازنین و آب وهوای سردش روبه پایان.دلم میخواد یکی بیاد بگه الان شهریوره، یا مهر البته سالشمار هم چیزی مثل ۲۰سال قبل باشه، مثل اون سالها که بهمن ماه را به خاطر ده روز مراسم جشن مدرسه دوست داشتم، امروز که با همسفر خاطرات سالهای قبل را مرور میکردم یادم افتادکه روزی روزگاری تک خوان سرود هم بوده ام توی این ایام، اون سروده بود:ای مجاهد ای مظهر شرف و...با یک ربان کج روی مقنعه سفیدم.دلم نمیخواد اینقدر روزهایم تند تند میگذرند.
*دوستی از سالهای نوجوانی بعد از مدتها شماره ام را یافته و تماس گرفته، همسن بودیم اماخوب برنامه زندگیش کمی متفاوت بود، همان سالهای آخر دبیرستان بسیار علاقمند به ازدواج کردن بود، ازدواج کرد و چند ماه بعد هم یک دوقلوی دختر و پسر به دنیا آمد و دیگر بیخبر بودم، صحبت که کردیم و کمی که گذشت از من شروع کرد،که چقدر از دور خبرم را داشته، که چقدر خوش به حالم است، که چقدر خوب است که دریم را ادامه دادم که دستم در جیبهای خودم!!! است وچقدر خوب است بچه ندارم وقدر زندگیم از فانتزیهای رویایی اوست وچقدر راحت هستم و عشق میکنم و اینکه از همسرش بسیارکتک میخورد و ازاینکه باوجود دو فرزند دوقلویش در حال طلاق است و ...دلم نخواست رویای فانتزیش را خراب کنم، دلم نخواست که بگم بارها و بارها برای تجربه کردن.آنچه که اواصلاحسابشان نمیکند خواسته ام تمام دنیایم را به هم بریزم ، دلم نخواست بگم که ...
آخر حرفهایمان در جواب یکی حرفهایش فقط گفتم خیلی حرفهایش را بی خیال،اما اینکه بگوید بچه ها به جهنم، از پدرشان چه خیری دیدم که از این ...ببینم آخر بی انصافی است.نه قصد قضاوت دارم نه حسش را، دوستم اگر همان آدم آن سالها باشد همانقدر میتواند یک زندگی را به بیراهه بکشاند که یک مرد زورگو وبددهن و بادست کمی هرز، فقط کمی دارم فکر میکنم، به خیلی چیزها.
سلام، شبتون بخیر و خسته نباشید
اینجانب خسته و لهههههه هستم، کلاسهای پنجشنبه صبح هنوز ادامه دارد و من دلم نمی آید غیبت کنم حتی به خاطر بیشتر خوابیدن ، به کلاس رفتم و بعد از مدتها جایتان نه چندان خالی گنددددددد زدم، یک جایی تو مغز من که برای ایجاد تعادله، حسابی لنگ میزنه و دیروز توی استخر حسابی حالم گرفته شد آنقدر که دلم میخواست کلا بی خیال همه جلسه های باقی مانده بشوم و بروم خانه و قبول کنم بنده شنا یادبگیر نیستم و نخواهم بود، خیلی جالبه که این تعادل نداشتنه همه جاهست، هرجا که باید باشه و لازمه خیلی از اینور و اونور نیفتاد،احتمالا این نیم کره چپ و راست من که با هم توافق کنند خیلی از مشکلات حل میشه، هم توی استخر هم خیلی جاهای دیگه، خلاصه که در حیطه آب بازی حرفه ای فعلا یک بچه قورباغه لنگ لنگان و خنگول هستیم.تا چه پیش آید.
بعد از کلاس بدو بدو به سوی خانه پدری راندیم و از آنجاییکه چوب خطم توی خونه پدری نرفتن پر شده بود و داد همگی در آمده بود که آخه تو دقیقا داری چه غلطی میکنی اونجا(این عین جمله پدر جان است)، و بازهم از آنجاتر که تا آخر اسفند اوضاع همین طور پیچیده و قروقاط هست مجبور شدم همین هفته ای که توانستم از یک کلاس دقیقه نودی کاری هم فرار کنم را یک روزه بروم و بیایم و خوب پوستم کنده شد(آخه کدوم مدیری ساعت ده شب چهارشنبه میزنگه که خانم فردا کلاسه، خوب این مدیر را باید پیچاند) و اما خانه پدری...
به دلایل مختلف مجبور شدم برای مادر جان یک گوشیه هوشمند بگیرم، خوب اینکار خیلی سخت بود، مادر به خاطر چشمانش قدرت دیدنش ضعیف شده و پدر هم کلا بی حوصله در یادگیری و البته بی ملاحظه دررفتار با این گوشیهای لوس(گوشی قبلی که از نوع گوش کوبی میباشد، بارها و بارها ضربه های آنچنانی خورده و هنوز نفس میکشد). خلاصه ظهر که خسته و کوفته از استخر و مسیر به خانه رسیدم و آماده میشدم که خوابی اساسی داشته باشم، مادر جان گوشی را آورده و آرام به پدر اشاره میکند که تو بپرس، میگم مامان جان چی شده، میگه هیچی، بابا نمیدونه با این و اونو و بقیه چیزها چطور کار کنه، میگم خوب این گوشی که مال شماست، میگه نه دوتایی استفاده میکنیم(میبینید چقدر همراز و همراهن، گوشی تو دست هردو میچرخه و حاضر نیستند دوتا گوشیه شیک و پیک داشته باشند)، نشان به آن نشان که دو ساعت و نیم تمام آیکونهای ساده گوشی را یاد دادم و واااای که چقدر خوش گذشت، هیچ کدام تا حالا حتی یک اس ام اس هم نزده اند، حالا مبخواهند با برنامه های مختلف بتوانند پبغام بگذارند و خب. بگیرند(همه اش به خاطر برادرک هست، ما دوتا بچه وطنی را که درهر لحظه رصد میکنند)، برای تمرین حاضر نیستند به من پیغام بدهند،راه به راه صوتی و متنی برادرک را سورپرایز میکنند و متنهای عجیب غریب برایش میفرستند، الهی که قربانشان بروم، مثل دوتا بچه کوچولوی شیطون و درس یاد نگیر و البته حسود در کنارم بودند و سه تایی کلی گوشیه بیچاره را سرویس کردیم، از طرفی مادر جان لیستی بلند بالا از آهنگهای مورد علاقه خودش و همسرش را به من داده تا دانلود کنم و درون گوشی بریزم تا آنها هربار که در ماشین هستند(ماشین پدر ضبط ندارد) با هم بشنودند و من توی این ۲۴ساعت گذشته هرچه سایت آهنگ قدیمی بوده شخم زدم تا شاید مورد علاقهه های مادر راپیدا کنم و دوباره جمله همیشگی مردم دختر دارند من کوفت هم ندارم را نشنوم و هرچه از حمیرا و عهدبه وگلپا و فرشته وx و y بوده و مورد پسند بوده پیدا کردم و تقدیم گوشی کردم، باور نمیکنید چه ۲۴ ساعتی را گذراندم.
در آستانه خروج ازمنزل به مادر قول داده ام کریستالهای آویزان لوسترهایش را در نوبت بعدی پاک کنم و البته بدنه های کابینتهایش را، هزارجور قول گرفتم که برای این خانه تکانی کوفتی آیزان در و دیوار خانه نشود(مادر از اواسط دی ماه پیش واز خانه تکانی چندماه اش میرود و الهی من بمیرم که سوی چشمهایش آنقدر کم شده که خیلی چیزها را نمیبیند و ...). ایشان هم در جواب قول دادنها وقول گر فتنهای من کلی همراهی کرده حالا کداممان بیشتر زیر قولهایمان بزنیم خدا میداند.
*دوستان علاقمند به همای، چهار شنبه وپنجشنبه کنسرت ایشان در کرج هست و هورااااااا من بلیط گرفتم، کلا بهمن ماه، ماه پرهزینه ای است.
*قورباغه ها هم از آب که بیرون می آیند اینقدر دست وپایشان داغان است؟
**یک عالمه نوشتم که از یک چیز ننویسم، فکر کنم خفه بشم از نگفتن.بی خیال.
سلام
دیدین یک روزهایی خیلی خرن؟ندیدین؟ خوب من دیدم، امروز یکی از همان روزها بود، وقتی تازه توی شرکت وارد شده باشی و هنوز خیلی از جزییات خبر نداشته باشی و تازه جناب ممیز عزیز علاقمند به پوست کندن از تازه واردها باشه و اونقدر بپیچونت و بپیچونت و زمان ۲۰دقیقه ای ممیزی را به دوساعت و بیست دقیقه تغییر بدهد وصدالبته آنقدر جای اشکال گیری و عدم انطباق باشد،با رفتنشان از محل کارت حتی نمیتوانی بنشینی ویک نفس عمیییییق بکشی و بگی آخیش تمام شد.تازه از آنجاییکه اینجا محل کار هست و خانه خاله نیست و نمیتوانی مثل دختربچه های لوس بروی یک گوشه بنشینی زار زار هم گریه کنی، ماشالا یک گردان همکار مذکر هو دوروبرت هست تا اگر قطره اشکی چکاندی، برایت دست بگیرند که اه اه اه، اشکشان دم مشکشان هست و از این حرفها. اما خوب وقتی حالت حسابی گرفته باشد مجبور میشوی بی خیال تمام دوربینهای موجود در گوشه کنار بشوی و فقط حواست را جمع کنی آن گوشه دنج غیر از چشمان دوربین هیچ بیننده ای نیست که تو را ببیند و بروی روی صندلی بنشینی وزار زار به خاطرحال بدت گریه کنی، بدبختی اینجاست که همینجوری که به خاطر فلان جمله و فلان متلک و فلان کنایه ممیزجان فکر میکنی و گریه میکنی یواش یواش یاد بحث و گفتگوی تند و تیز شب قبل با همسفرت هم می افتی، بیشستر که گریه میکنی یاد فلان چشمان کم بینا شده مادرجانت هم میافتی، کمی بیشتر دلت همینجوری میلنگد برای برادرکت و هی پیش میروی وپیش میرپی و غم و غصه را از تمام گوشه کنارهای دلت و همه زمانهای گذشته وگذشسته میکشی بیرون و عین دخترکان بخت برگشته هی گریه میکنی.گریه زاریم که تمام شد خودم هنگیدم از این همه لوس بازی و بچه بازی و از این همه چیزی که وسط تایم کاری وبا این همه استرس کاری به یادم افتاده و بساط گریه زاری مشنگانه ام . یعنی خدا رحم کردها، بنی بشری از آن اطراف میگذشت آبروبرایم نمیماند، انشالا که دوربینها هم چیز زیادی نشان نداده اند.
وسط سوال جواب جناب ممیز هی گوشی در جیبم میلرزد، عصبیم و هی ریبجکت میکنم بعد از ممیزی و بساط گریه زاری باز میزنگد ، جواب که میدهم، طرف شاکی میشود که خانوووووم شماره فلان مال همسفر شما چرا خاموشه؟امروز باید ساعت چهار فلانجا باشه.حالا فلانجا کجاست؟ یک جاییکه دقیقا پنج ماهه منتظریم بزنگند، به هزارجا زنگیدم کن همسفر جان کجایی؟ کاشف به عمل می آید که گوشیه نازنینش از دستش افتاده و شکسته و سوخته و ال و بل شده، حالا خودم عصبانی، دلم نمی آید تو لحظه پر استرس داد و فریادی هم بکنم، استرس جلسه هم دارد، استرس لباسش را هم دارد، استرس همه چی را دارد، گیج و ویج به خانه میفرستمش و تلفنی هی راهنمایی میکنم که چه بپوشد و چه نپوشد و آن وسطها با شنیدن هزینه تعمیر گوشی هم جلوی جیغ کشیدنم را میگیرم و از اینطرف جواب مدیرم را میدهم که چرا گنددددد زدم به اوضاع ممیزی و اصلا چرا چشمانم قرمز هست و از آنور یادم می آید که هنوز بلیطهای جشنواره اوکی نشده است و از آنور ...خفه شدم امروز.
*دیدین بعضی روزها خیلی خرن، اما یک جورهایی خیلی قشنگ تغییر رنگ میدهند؟ امروز از همان روزها بود. توکه پیدایت میشود تمام آرامش دنیا به روح و روانم میریزد.یک جوری حس و حالم بی حسی و گنگ میشود. چقدر میشود خدا را شکر بود برای بودنت، برای همینجوری ، همینقدر کم داشتنت.