امروز بهترین روز تو چند ماه گذشته برای شنا را داشتم، خیلی خوب بود ، خودمو را با دلیل اینکه همسفرهم خانه نیست خفه کردم و دو سانس موندم توآب و البته داغون هم شدم.خونه که رسیدم یکسره افتادم تا مثلا بخوابم، آقا این مادر جان ما یک عادتی داره، دقیقا زمانیکه میدونه تایم خوابه،زنگ میزنه ومیگه ااااا خواب بودی مامان جان؟ ببخشید خوب برو دوباره بخواب، از همین مدل تلفننها امروز ظهر دوبار زد و سردرد من که شروع شد، راه به راه دیگران هم زنگ زدند، در کنار مادرجان، یک عادتی هم خواهر مادر جان بنده دارند، اینه که بدجوووووور پیله میکنه، شاید خیلیها مثل من باشند ودوست داشته باشند وقتی تنها هستند، تو خونه خودشون باشند، به خصوص که خسته کار هم باشند و حوصله یک محیط پر بچه هم نداشته باشند، خاله جان زنگ زدو اصرار رو اصرار که چرا تعارف میکنی، عصر باید بیایی اینجا، شب نباید تنها بمونی و همین مکالمات این مدلی باعث شد بنده با یک دنیا سردرد مجبور شوم بعد از ظهر به خانه خاله جان بروم و بین دوستان ایشان قرار بگیرم و هزار بار جواب بدهم که چرا بچه ندارم ، چرا همسرم نیست، چرا کاااااار میکنم، تازه دختر خاله جان هم یک خروار استفراغ روی بنده خالی کنند و یک عالمه هم بحث کنم که نمیخواهم شب منزل آنها بمانم ووالا بلا قسم بخورم که بنده فردا شش صبح عازم کارخانه هستم، تازه در موقع خروج هم همسر خاله جان میبینه شبه و تاریکه، مثلا برای اینکه بنده را هوشیارتر کنه نسبت به حوادث، کلی در مورد زورگیریهای اخیر و مزاحمتها برای خانمها بگه و بنده را مثل چی چی بترساند وراهی کند. سکته کردم تا خود خونه، از بس هر ماشین وسط کوچه را به هوای زورگیر دیدم و حتی توی پارکینگ هم فکر میکردم نکنه کسی گوشه کنارهای پارکینگ پنهان شده باشد و..،خلاصه که شب گندی بود و الان هم هرچه میگردم قرص کوفتی پیدا نمیشود و نمیدانم درد دوری از همسفره یا درد سردرد یا درد فردا به کارخانه رفتن یا هر کوفت دیگری که همینجوری جیرینگ اشکهای بنده را راه انداخته، من به هفت جد وآبادم درود ویژه برسونم که بزارم همسفر دیگه بنده را تنها رها کند و این بازیها راه بیافتد.
نفسم گرفت، چقدر حرف زدم یکسره، آقا من نمیدونم چی گفتم، شما انشالا فهمیدین چی بود.
*امروز به خاطر شنا صبحانه نیمرو خوردم، ظهر به خاطر خواب آلودگی املت درست کردم، خاله جان به زور بنده را شام نگهداشتند و شام چی بود؟؟؟؟املت، مودبانه نیست ولی الان حس میکنم توانایی یک مرغ تخم گذار را دارم.
*آهنگ امشب پانیدا را دوست دارم.
*همسایه عجیب غریبی که قبلنها در موردش گفته بودم، امشب با من وارد پارکینگ شد و فکر میکنم بداند که من امشب تنها هستم، فکر کنم نود درصد حال خرانه ام امشب به خاطر اوست.
*یک روزی در روزگاران بیخبری، عاشق آهنگ سرتو بزار رو شونه هام شدم، حفظش کرده بودم و قرارم این بود که روزی روزگاری درآینده، این آهنگ بشود لالایی من برای پسرم، چه خوب که این آهنگامشب اجرا شد.
برای نشنیدن صداهای عجیب غریبی که تو خلوت خونه از در و دیوار خونه شنیده میشه و کلا برای فرار از فکر و خیال و تو هپروت نرفتن یک ظرف پر از هله هوله کنار دستم گذاشتم و هی توی نت میچرخم و هی هیچی نیست، البته نتیجه این چندساعت نت گردی، دانلود چندتا آلبوم از حامد نیک پی و پیدا کردن یک پسر بامزه ایرانی ساکن چین که حتما میشناسیدش از توی اینستا و یک عالمه خبر انتخاباتی خواندن و ... میباشد.جای همسفر خالیه که بگه:وقتی من هستم که از ساعت نه شب لالایی، چی شده حالا نمیخوابی؟
*فردا صبح حتما خواب میمونم و از سرویس جا میمونم، هرجور حساب میکنم عمرا بتونم دو هفته کاری را به هم وصل کنم و بی خیال یک پنجشنبه زیبا بشوم.
*اسم دربهای جدید روی خیلی از آپارتمانها، ضد سرقته، واقعا همینیه که میگن؟انشالا که امنه.
*شما پستهای این چند روز منرا خیلی جدی نگیرید، تنهاییه و هزار جور مشنگی.
هفته عجیب غریبی گذروندم، هم تو کار، هم تو خونه، هم با خودم ،...به خودم و همسفر قول یک آخر هفته آرام دادم، البته نه خیلی خلوت، مادرم برای بار نمیدونم چندم تزریق چشم داره و من مثل هربار میمیرم که نکنه... تازه باید برای عمل آب مروارید هردو چشمش هم آماده بشه، میگن عمل سنگینی نیست ولی با توجه به شرایط نامناسب چشمهای مامانم احتمال همه اتفاقهای بد هست و فقط خود خدا میتونه کمی آرومم کنه تا نشینم یک گوشه و مثل مشنگها زار زار گریه کنم که نکنه...
این از مادر، جلسه نمیدونم چندم شنا هم هست و امیدوار بودم که انشالا که این یکی و قورباغه بازی حالم را حسابی جا بیاورد.
مهمتر از همه قرار یک صحبت مفصل با همسفر داشتیم، حرفهای همیشگی، گفتنشون خیلی کمکی نمیکنه، فقط کمی
رومم میکنه.
کلی برنامه داشتیم تا امروز صبح ساعت ۷صبح، توی سرویس، توخواب عمییییییق بودم که تلفن زنگ خورد،(خداوند همه آنها را که فکر میکنند باید خبر بد را نصف شب، یا با ارفاق صبح زود داد، هدایت کند)، پدربزرگ مهربون همسفر که حق پدری داشتند برای ایشون فوت کردند و...همین دیگه، من گیییییییج وویجججججج که الان من باید چکار کنم، یک ساعتی تلفنی با همسفر گیجتر از خودم هماهنگ میکردیم که الان باید چکار کنیم، کی بریم، با جی بریم، در حال اوکی کردن بلیطها بودیم که دینگ دینگ روی تلگرام شرکت پیغام آمد که ایها الناس پنجحشنبه و جمعه بازدید بسیاااااااار مهمیه و حضور همه اجباریه و خلاصه همین. چند تا مورد دیگر هم باعث شد که بنده مجبور شوم همسفر را تنهایی روانه کنم وخودم بمانم وحوضم و یک آخر هفته خرکی.
*تحمل خونه ای که عادت کردی همیشه با یک نفر دیگه زیرش باشی خیلی راحت نیست، یکجور غریبیه، همسفر را که رساندم، به خانه که رسیدم، دلم نخواسته چراغ را هم روشن کنم، مثل مشنگها میچرخم و یاد داشتهایی که اینور واونر خونه برام گذاشته را پیدا میکنم. به برنامه های فردا فکر میکنم و تصمیم گرفتم هرجور شده کار فردا را بپیبچونم و انشالا جمعه در خدمت کار باشم،
سلام به روی ماهتون
یک عدد مریم درب و داغان چسبیده به شوفاژدر خدمت شماست، جانم برایتان بگوید امروز دوست نازنینی لطف کرده بودند کمی ترشی به کارخانه آورده بودند، جمعیت زیاد و یک شیشه کوچک باعث شد من یک تکه خیلی کوچولو از بامیه ترشی را بخورم اما همین یک تکه بسیار کوچک چنان بزاغی در دهان من به راه انداخت واویلا، ظرف ترشی که خالی شد ، سرکه پر از سبزی و عطرآلودش هم به من اشاره کرد، هی چشمک زد، از شما چه پنهان سابقه سرکه ترشی خوری را زیاد دارم در روزهای جوانی، اما مدتها به خاطر چشم غره های راه و بیراه همسفر و هی تذکر دادنش از این لذت محروم شده بودم، خلاصه در یک اقدام انتحاری مایع نشاط آور را درون لیوانم. خالی کردم و رفتم بالا، عطر و طعمش لذتی داشت ها، لامصب. تند تند هم بود، اما...از همان چند دقیقه بعد از نوشیدن تا همین حالا دولا دولا راه رفتم، این معده بی معرفتم رفیق نیمه راه شد و پدرم را درآورده، هیچ جوری هم آروم نمیشه، فکرش را بکنید میون یک گردان آدم چسبیده به شکمت باشی و هی جواب بدهید، چیزی نیست، معده ام کمی قاطی کرده، همین. به خانه هم که رسیدم همسفر همیشه مهربانم گفت، مرییییییی تو ترشی خوردی، آره؟ حقته، هرچی میکشی حقته، (میبینید، تو اوج مریضی اینطوری حال آدم را جا می آورد)،دخاره لجباز یک دنده ووو.بقیه کلمات مهربانانه اش یادم نیست.
*آقا ما سه تا همکار آقا بیخ گوشمان در آزمایشگاه داریم، این سه فروند آقا متاهل هستند وهرچه فکر کنید لوس و بی معنی، روزی n مرتبه با همسران گل و بلبل تماس دارند وآیییییییی رمانتیک حرف میزنند، آییییییی لوس حرف میزنند، حااااااااالم به هم خورد، آخه تصور کنید سه فروند همکار با سایز 2x، هی جیک جیکهای لوس بگویند، والا اینها که حرف میزنند، من نمیدانم زمین را نگاه کنم، هوا را نگاه کنم، اصلا کجا را نگاه کنم، جالبه که پررو پررو تو چشم بنده نگاه میکنند ومیگن نه اینکه شما متاهلی ، آدم جلوی شما راحته، اه اه اه تازه مثلا کرد هم هستند هرسه نفر، من به هفت جد وآبادم خندیدم که متاهل شدم، شماها اینگونه جلوی من متاهل بازی در بیاورید.
سلامی گرم و شوکولاتی و قرمز به هرکی از اینجا رد میشه، چه اونهایی که روشنند، چه اونهایی که چراغ خاموش میگذرند.
آقا من نمیدونم از عوارض افزایش سنه، از اثرات سی و جند سالگیه، از اثرات چه کوفتیه که من اینقدر سررررررردمه، یعنی یک سرما میگم یک سذگرما میشنوید، کجای قضیه عججیبه؟ اگر بدانید من چقدرررررر گرمایی بودم و چندبار در گرما ، گرمازده شدم و کار به جاهای باریک رسیده و کلا چقدر نیمه دوم سال شنگولم و چقدر در نیمه اول سال هاپو میشم و از این چیزها، میفهمید الان این سرما چقدر عجیبه و چقدر همسفر جان ما نگران این تغییر آب و هوایی هست و چقدر گیجانه شبها منرا نگاه میکند که زیر چند پتو با ژاکت وسوییشرت و...میخوابم،
جانم برایتان بگوید که یک امشب را که بعد از مدتها در خانه نشستیم و اضافه کار هم نمانده ام و مثلا روزهای جیک تو جیکی هم هست، با توجه به تصویری از شبهای بیسکوییت خوری همسفر در ذهنم گفتم شامکی آماده کنم، یک بیف استراگانف بسیار لذیذ ساخته شد، به جان خودم همسفر هم شاهد هست که چه عطر وطعمی داشت، همینجوری هوسکرذم یک بسته نودل را هم که از عهد پارینه سنگی در کابینت مانده بود را در کنارش قرار دهم، توی بسته چیزی پودری هم بود که مثلا قرار بود عطر و طعم قارچ و پنیر به نودل بدهد، وااااای خدا، چی بود، شورررررررررر، فاتحه غذای نازنینم خوانده شد، اگر میتونستم از شرکت الیت به خاطر داغون کردن شام رمانتیکم شکایت میکردم ، والا، مگه چندبار توعمر آدم پیش میاد غذای به این قرو فرداری درست کنم، آنهم شب.
*امشب در عالم بیکاری چرخی زدم توی این صفحات نازنین ایستاگرام، آقا چه خبرهههههه؟چقدر بی ادبی؟چقدر فحش، چقدر آنالیز اعضاء جوارح زنانه و مردانه، صرفا برای قبول نداشتن فلان خواننده فلک زده دز استیج و فلان فوتبالیست و اون یکی هنرپیشه، به خدا خیلی اوضاع داغونه ها،آخه این مزخرفات چیه همینجوری از دهان مبارک بیرون میاد؟
*اینطور که تقویم میگه هنوزآخر بهمنه،چرا اینقدر خیابانها داغونه؟چقدر ترافیک،برای یک کار بیست دقیقه ای، سه ساعت گیر افتادم، دیوانه شدمها.
*آنقدر، آنقدر دلم برایت تنگ شده که حد ندارد، آنقدر دلم شنیدن صدایت را میخواهد که تصورش را هم نمیکنی...