یک اهنگ که اتفاقی میشنوی و اتفاقی به دل میشینه:
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شب ها ، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل ، چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نسیت ، خبر ها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه ی فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی .
حامد نیک پی
سن آدم که بالا میره،روزهای تقویم توی یدوبدو کردن وزودتر گذشتن انگار مسابقه میگذارند، آنقدر تند تند باید ورقهای تقویم را رد کنی که اصلا نمیفهمی کی وچطور گذشت، الان هم که بله، اسفند زیبا،اسفند پر هیجان، پر از بدو بدوهای کاری و غیر کاری و شاید برای بعضیها مثل من پر از خاطره،تلخ و شیرین. یک جورایی مثل یک کتاب نصفه نیمه خونده شده که اصلا نفهمیدی چرا خوندی، چرا نصفه نیمه رهاش کردی، اگر نمیخواستی بخونی و داستان را دوست نداشتی پس چرا گهگاه هی فلش بک میزنی و صفحات دوست داشتنیش را توی ذهنت مرور میکنی، اگر هم دوست داشتی پس چرا الان تو این حال و هوایی و کتاب را تا ته نخوندی؟خودآزاری داری،آره؟از نوع بدخیمش.
*حال وهوای اسفند را دوست دارم، مثل خیلیها حتی از خود تعطیلات عید هم بیشتر دوست دارم.
*اسفندتون مبارک.
**یکی از راههای کاهش چیزی شبیه ترس، در ساعتهای شبانه و تنهایی، هی پست گذاشتن است،شما خیلی نوشته های نوشته شده در این شرایط را جدی نگیرید.
شنیدین میگن : ادب از که آموختی؟ از بی ادبان.
همسفر بیچاره به هر زبانی سعی کرد منرا توجیه کند خیلی دنبال سی. گار نباشم، فایده نداشت و بلاخره بی خیال شد.از آنجاییکه از پرتکرار ترین صحنه های فیلمهای امسال دیدن سیگار کشی بی وقفه ملت هنرپیشه بود و بازهم از انجاییکه نمیدانم کجا سنگی بوده که سرمن به ان بخورد، یک بلایی سرم اومده که حتی در نبود همسفر هم با وجود میل و اشتیاق فراوان برای حس کردن بوی دلنشینش، دستم به سمت بسته نمیرود و هی یاد حرکات چندش اور عزیزان smoker در فیلمها می افتم و نمیدانم چرا نمیخواهم چهره ای شبیه انها در خودم ببینم و خلاصه انگاری جدی جدی یک اتفاقی افتاده.
خلاصه که این بسته ناز نازیه آبی و سفید هی جلوی من عشوه می آید و نبودن همسفر هم هی درگوشم تکرار میکند مریم بکش که دیگه از این فرصتها کم پیش میاد، اما یک چیزی ته سرم میگه یادته...
خیلی خیلی سال قبل،یک چیزی بیشتر از بیست سال قبل،خواهرک کلاسهای عروسک سازی میرفت،از همینها که پشمالو هستند و نازی نازی درست میکرد، فکر کنم اون موقعها این کلاسها خیلی مد شده بود. کار خواهرک خیلی خوب بود و تا جاییکه یادمه تا مدتها راه به راه برای ملت به عنوان هدیه از اون سگ هاو گربه ها و الاغها درست میکرد. یک بار مربیش خواسته بود خودش یک الگوی خرگوش طراحی کنه،الگو را درست کرد، خرگوش را ساخت اما انگار خوشش نیامده بود، میگفت خرگوشه ناق الخلقه هست، انداختش کنار و دوباره کار کرد، سرنوشت خرگوشهای دیگه یادم نیست اما همون خرگوش داغون سفید و صورتی شد عشق من.13-14 ساله بودم، تو دوران رابطه درب و داغان مادرانه دخترانه، خرگوش شد سنگ صبور من، مثل مشنگها همه مزخرفات اون سالها را به اون میگفتم . قد خرگوشک حدود 40-50 سانتی متری میشه و عجیب خوش بغل بود و مثل یک نی نی میشد بغلش کرد و باهاش حرف زد. گذشت و گذشت، دانشگاه که قبول شدم یک مدتی فراموشش کرده بودم، انگار گم شده بود، اما یکبار مامانم پیداش کرد و بعد از اینکه تو لباسشویی انداختش برام فرستاد خوابگاه.تقریبا همه دوستانم هم میشتاختنش، خب دیدن یک خرگوش پشمالو کنار بالش یک خانم دانشجو خیلی چیز عادی نبود. همه هم میدونستن خرگوشک چقدر عزیزه.
تو همه این سالها داشتمش،از سالهای قبل از ازدواج گرفته تا همین حالا. هربار که دلم نخواست با هییییییچ کسی حرف بزنم، داشتمش، هنوز هم جاش روی تخت هست و هنوز هم خوب گوش میده، هنوز هم گوشهای بلندش صورت خیس منرا پاک میکنه. یک زمانی تو رابطه داغون من و مادر جای مامان بغلش میکردم، بارها و بارها تو اوج کلافگی از همسفر به جای او بغلش کردم و خوب خیلی وقتها هم کوچولوی به دنیا نیامده ای شد که خیلی خوشگل تو بغل جا میگیره.در کمار همه نقشهاش همیشه و همیشه گوش شنوای خوبی بوده، بدون اینکه کلامی حرف بزنه.
*مامان هربار خرگوشک را میبینه ، شلخته خانمی میگه و ادامه میده، تو که این بچت را نمیشوری، اومدی خونه بیار بندازم تو لباسشویی، تمییز بشه.
*موقعهایی که دلم نمیخواد با همسفر حرف بزنم، غر میزنه و میگه واااای به حالت بری سراغ اون خرگوش، مگه من مردم میری اونو بغل میکنی؟
*خدا را شکر چون هنوز هم خیلی زشته، بهار خیلی دنبال به دست اوردنش نیست، تنها کاری که با هم میکنیم، یک چیزی شبیه بالش بازیه که تو سروکله زدن همدیگه هست، منتها به جای بالش خرگوشک تو سروکلمون میخوره.
*خواهرک هنوز هم که دسترنج سالهای نوجوانیش را میبینه ، میگه: هیچ کدوم از اون عروسکهای خوشگل را نداریم، این بیریخت چطوری اینقدر عمر کرد.
**خرگوشکم از دوست داشتنیهای منه،دوست داشتم داستان داشتنش را با شما شریک بشم.
**کار کردن روز جمعه مزخرف هست، افسردگی می آورد شدید.