تو خانه پدری، تو اتاق سالهای نوجوانی دراز کشیدم، ساعتی میشه رسیدم و بی خبر آمدنم آنقدر خوشحالشان کرده که حال خودم را هم حسابی جا آورده، انگار نه انگار که یک روز مشنگانه گذرانده ام، از آن روزها که همه وجودم دلتنگ بود وخیال نداشته ها را داشت، ...بی خیال.
گفته بودم یک گوشی هوشمند برای مادرجان گرفتم که عصای دستش باشد برای برقراری تماس با برادرک و مجبور نشود ساعتها پای کامپیوتر عهد دقیانوس بنشیند تا چراغ سبز اسکایپ روشن شود و بلاخره چشم مادر به جمال پسرش روشن شود، گفته بودم ظاهرا پدر مادر اولین زوجی هستند که یکگوشی را مشترک استفاده میکنند؟ گفته بودم یاد دادن ادا اطوارهای این گوشی به هردونفرشان خوشی عالم را به دلم حواله میکند؟ گفته بودم از دیدن کامنتهایی که مادر نوشته و برای آدمهای لیست گوشیش میفرستد، کیلو کیلو قند در دلم آب میشود و نسبم آرامش از وجودم میگذرد که الهی شکرت، هنوز چشمانش آنقدر سو دارد که بنویسد و تایپ کند، هرچند با غلطهای فراوان؟
**گقته بودم این فصل، این ماه، این روزهادچقدر تو را در ذهنم میچرخاند؟الهی که خوب باشی، حالت، خودت و روزگارت، هرچقدر که حال و احوال و روزگار یک نفر میتواند خوب باشد.
برادرک در میان همه شلوغ پلوغیهای کارش در آنطرف، هرشب پیغامکی میگذارد که:مریمممممم، ر.ا.ی بدیا، بی خیال نشی، مامان بابا را توجیه کن، یک دونه هم، یک دونه هست. اذیتش میکنم که آخه عزیز دلم، چتد ساله که میگیم نه، اینبار را نباید بی خیال شد، اینبار فرق میکنه، اینبار بکشیم کنار، ال میشه، بل میشه، تند تند جواب میده، اینجوری نگووووو و شروع میکنه به توضیح دادن و توضیح دادن و از آنجا که میدانم کار دارد و سرش شلوغ، تند تند قول میدهم و بازهم بیشتر قول میدهم که چشم، آخر هفته را به خانه پدری بروم و پدر همیشه تح.ری.می را توجیه کنم و مادر دنبال خودم ببرم و بازهمگی دست جمعی آش پخته شده نفخ آوری را بخوریم که...
*پدر امشب زنگ زده که باباجان، کجایی، دلم تنگ شده، کی میایی؟دلم پر میزند برای دیدنشان، اصلا نمیدانم این افزایش سن کوفتی چطوری است که هرچه میگذرد، حساستر و ترسوتر میشوی و هی دلت شور میزند که نکنه، نکنه، نکنه...
*طبق معمول یک بازدید دولتی از شرکت برقرار است، اینبار با توصیه اکید حفظ حجاب، فکرش را بکنید، نامه زده میشود با این تیتر:خانمها حجاب کامل داشته باشید، حالا ترجمه کنید حجاب کامل را.
*روز حافظ برایم معنی دارد، روز فردوسی، روز معلم، خیلی روزهای دیگه هم، اما اعتراف میکنم روز مهندس برایم گنگ هست، آخه مهندسی هزار جور است و هرجورش دنیایی متفاوت، اما به هرحال ظاهرا که خواسته اند عدالت رعایت شود و مهندسین گله مند نشوند که چرا روزی به نامشان نیست، در هرصورت، مهندسی جانها روزتان مبارک،انشالا که ساخته هایتان بی هیچ خشت کجی، تا ثریا،صاف و بی کجی بالا برود .
بلاخره آرامش به خانه ام برگشت، روزهای خلوت و تنهایی خیلی زیاد نبود، اما همین کمش هم طولانی بود، تمرین بود،یادآوری بود.
*همسفر جوگیر سه روز نبوده، از دیشب که پا به خانه گذاشته چنان کانال لهجه اش عوض شده که انگار یکی رفته،دیگری برگشته.
**اینجا میگویم که به همسفر نگویم، دیشب توراه فرودگاه سکتههههه کردم، تجربه عجیبی بود، باعث شد کمی در میل و علاقه ام به یک سفر تنهاآنهتجدید نتظر کنم و بیشتر فکر کنم.اما دیدنتش برای ساعتی زودتر، به جای منتظر ماندن در خانه به حس کردن آنهمه ترس می ارزید.
***یک ساعت تو سالن ورودی، جایی که بارها و بارها تو از آن گذشتی، تجربه ای بود.
چند روزی هست که تعدادی مهمان از خاور دور در کارخانه ساکن شده اند، مهمانهای بسیار با نمکی هستند و هر روز صبح که ماها خوابالو خوابالو از سرویس پیاده میشیم و با خمیازه هایی عمیق میخواهیم وارد مجموعه بشیم، انها را میبینیم که شادمانه و قبراق سلام بامزه ای میگویند و لحظه ای لبخند از روی لبهایشان کنار نمیرود.هر طور بتوانند میخواهند در دیدارهای کوتاه ارتباط کوچکی ایجاد کنند.
روز جمعه به خاطر یک بازدید داخلی شرکت مجبور شد تمام کارخانه را به راه بیاندازد و کلی نیرو را به کارخانه بکشاند،چرا؟؟؟ چون خانم ف تو این شلوغیه روزهای پیش از انتخابات فرصت نداشتند روز کاری به مجموعه تشریف بیاورند، اینکه چرا باید حتما می امدند مهم نیست، مهم رفتار بانو بود، هیییییچ سلامی جواب داده نمیشد، همه جا در مورد خرید دستگاههای خاص و خروج ارز از کشور با چنان لحن طلبکارانه ای سوال میکردند که ما مانده بودیم نکنه مجموعه داره مثلا به اسم تولید، ماشینهای مدل خاص وارد میکنه، یا شاید هم در کار واردات ناخن مصنوعی از فلان جهنمه.