هوای ابری و اتاق یخ زده و پتوی گرم و پلکهای روی هم همسفر و خواب تا ساعت ۱ ظهر. خدا وکیلی زندگی از این شیرینتر؟
نمیدونم چند سال گذشته از اخرین باری که اینقدر خوابیدم. تمام سلولهای تنم مست کردن از شدت خوابیدن و حال و هوای همچنان خواب آور خونه.
ظهر روز جمعتون بخیر.
سلام خسته نباشید
یکپنجشنبه ای میگذرانم جایتان نه خالی. اینطور که کارهایم حلزونی پیش میرود خدا میداند کی به خانه برخواهم گشت. چشمتان روز بد نبیند عینکم را خانه جا گذاشتم الان از یک طرف چشم درد و از طرفی هم کمر درد به علت بیشتر از ده ساعت نشستن، امانم را بریده.
مدارکی که در حال ساختنش هستم (دقیقا ساختن)، مربوط به دوران وزوزک میرزا بوده و نمیدانم این داده ها را دقیقا از کدوم جهنم باید پیدا کنم.
*همسفر جان نزدیک صبح رسید و در خواب دیدمش و الان هم کلی از من شاکی هست که هتوز بعد از گذشت ایییییین همه سال نتوانستم یک تعادل خانواده پسندی بین کار و زندگیم ایجاد کنم.
*شماها خوبین ؟
سلام
برنامه یوگای این هفته ام متفاوت و بامزه برگذار شد، با یک آهنگ اروم و چرخشهای اروم شد و کم کم ریتمها سریعتر شد و حرکات هم. قرار بود حرکات حس رق.ص نگیرد و فقط رها سازی ذهن و بدن باشدو هماهنگی با ریتم. حال خوبی داشت. ادم گاهی از بدن خودش هم متعجب میشود. انگار که اصلا نمیشناسیش.
ذهنم به شدت آهنگها را پسندیده، تو خونه و خیابان هم که اونها را میشنوه، ریتمها را شروع میکنه.
*بوی غذا تو خونه پیچیده، قابلمه ماکارانی ، آنهم از نوع ساده اش و همسفر پسندش روی گاز قرار گرفته و تا چند دقیقه دیگه اماده میشه تا فردا وقتی من تو خونه نیستم و همسفر خسته میرسه، نهار خوشمزه داشته باشه و حضور پررنگکدبانو را ور خانه حس کنه. احساس میکنم روی قابلمه ام نوشته من رشوه هستم، لطفا ناراحت نشو که رفتم سرکار.
*
سلام
شبتون بخیر باشه الهی
یک شب تنبلانه ای را میگذرانم جایتان خالی. خونه یخ یخ، از شدت تنبلی حالش را ندارم بروم پیچ پکیج را بچرخانم و روشنش کنم( در خانه ما ، در اعتراض به عدم ظهور واقعی پاییز هنوز سیستم گرمایش به صورت رسمی روشن نشده و به علت وجود پارکینگ در زیر خانه گاهی کمی زیادی سرد میشود). دوبار زنگزدم به همسفر جان،هنووووووز جلسه بود طفلکی.
*در گشت و گذارهای شبانه ام کشف کردم که ما یک عالمه کانالGE.Mداریم تو شبکه هامون. یک عالمه ها. هرچی کانالها را رد میکردم تموم نمیشد و مدل به مدل کلمه به اخرش اضافه میشد و مثلا کانال متفاوتی میشد. روم به دیوار شرمنده، تو یکی از همین کانالها میخکوب رنگهویجی موهای دخترکی هم شدم( احتمالا از عوارض هویج خوری این روزهاست).رنگ موهای دخترک منرا یاد آن شرلی انداخت ولی سریال چیز دیگری بود و کمی هم زیادی آبکی بود و نفهمیدم بلاخره چی به چی بود.
*موهای نازنینم ملتمسانه میخواهند که به زیر دوش بروند اما تنبلی شدید و هوای یخ یخی خانه فعلا دست رد به این التماسها زده اند.
*مادرجانم چهل باری تماس گرفته اند که مبادا من بترسم از تنهایی.
دلم برای استخر لک زده است، چهار هفته است که به هزار دلیل نتوانستم بروم و هر هفته قول هفته بعد را دادم و در نهایت رسیدم به این هفته.امروز که مجبور شدم قول بدهم برای انجام کارهای تمام نشدنی شرکت پنجشنبه را در کارخانه خواهم بود ، یکچیزی ته دلم جیغ کشید و یک فحش زشت ۱۸ سال به بالا تقدیم خودم کردم، تو روح من با این کار کوفتی .
سلام
در زمان حضورم در شرکت سابق(خانم دکتر جان) نهار شرکتی در کار نبود و هر روز بساط حمل ظروف مختلف غذایی به راه بود. کلی شاکی بودم از این حمل هرروزه. شکر خدا تو این بیابان بی آب و علف هیچ رستورانی هم در کار نبود که حداقل بعضی روزها لازم نباشه غذا همراه خودم بیارم.تو شرکت جدید که اومدم و رستورانش را دیدم چنان ذوقی کردم و بی جنبه بازی درآوردم که نفهمیدم چطوری چند کیلو ناقابل در عرض چند ماه به وجودم اضافه شد. آنقدر عدد روی ترازو را باور نکردم تا جاییکه ترازو جان تصمیم گرفت یک شوک دو رقمی به من بده و آنقدر دوستان دور و نزدیک گفتند :واااااااای مریم چقدر چاق شدی، که بلاخره عمیقا باور کردم عاقبت با سر تو تهدیگهای کارخونه ای افتادن میشه همینی که هستم.بعد از ماهها کشمکش با خودم بلاخره بی خیال غذاهای شرکتی که بسیااااار کارگر پسند است شدم و حالا منم و ظرف هویج و زیتون و از این جور جفنگیات که به عنوان نهار میل میفرمایم.
اشکال قضیه این است که به لطف رستوران نرفتن و میل کردن هویج جان در پشت میز، عالم آدم خبردار شده اند که من هویج خوار شدم و...
شما نهارتان را نوش جان بفرمایید. من هم هویجم را. راحت باشید. ترا خدا خودتون را اذیت نکنید.