سلام
تعطیلاتی که گذشت، با کمی تاخیر گوارای وجودتان. بنده طبق معمول این تعطیلات را هم دررکاب خانواده بودم تا مبادا متهم شوم به اینکه هییییچ شبیه فرزندهای خوب نیستم (بگذریم که در روز برگشت دقیقا با این جمله بدرقه شدم که:هیچیت مثل بچه های مردم نیست).
خودم را برای یک خوابیدن حسابی توی این چند روز آاماده کرده بودم که به لطف خانواده عزیزم میسر نشد. مادر جان از طرف خودش به یکی از دوستانش قول همکاری و کمک داده بود و قرار بود من درمقام راننده آژانس ایشان را همراهی کنم،درب منزل خانم دوست فهمیدم که مادر جان مریم را نه به عنوان راننده، بلکه با عنوان یک نیروی کمکی ماهر همراه خودش کرده و نشان به آن نشان که مریمی که در تمام یک عالمه سالهای عمر گذشته اش۲۰۰گرم هم سبزی خوردن پاک نکرده، آنشب مجبور به پاک کردن ۱۵ کیلوسبزیخوردن شد، آنهم چه سبزیهایی، ترخون، مرزه، نعناع، ریحان. آنقدر به جان مادر جان ودوستجانش نق زدم که انشالا سال بعد اگرآلزایمرنداشتند هیچ مدلی روی کمک منحساب نکنند.خدا وکیلی این قرطی بازیها چیه دیگه؟کی گفته کنار نذری باید سبزی خوردن آنهم از نوع درخانه پاک شده (نوع بیرون پاکشده اش را میگویند لطافت ندارد) باشد؟
خواهر جان هم به دلیل بار شیشه ایکه دارند از طرف خودشان،خودشان را ازحضور در شلوغیهای خیابان معاف کرده بودند و پیشاپیش به عنوان جایزه رنگ کردن بدون از خط بیرون زدن به بهار جان قول بیرون رفتن با خاله جانرا داده بودند، فقطخودتان تصور کنید بردن جانوری که کنترل کردنش واویلا است تو شلوغیهای آدم دیوانه کن چه به روزآدم می آورد، آنهم در حالیکه توی این شلوغیهای عجیب غریب نمیدانم ازکجا استرس و فکر انفجاربمب به جانم افتاده بود. تازه وروجک در جواب اینکه آیا خوش گذشت میگوید:اگر روی شانه هایت سوارم کرده بودی بهتر بود.
در چند ماه آینده پدر و مادرقصد سفر به مملکت هیتلر و دیدن برادرک را دارند، برادرک خواسته چند کلامی ژرمنی آموزش ببینند و فقط تصور کنید که آموزش چند لغت واصطلاح، به کسانی که هیچ کلامی جزفارسی را نمیشناسند چه اوضاعی محشری درست میکند، مادر جان دفترچه کوچکی ساخته و قرار است روزی یک کلمه توی این چند ماه یاد بگیرد، جایتان خالی، سر وکله زدن باهردودنفرشان حالم راجا آورد،اگر کتاب یا فیلم آموزشی که توانایی آموزش به دونفر انشان مسن، به شکلی که خستهشان نکند و کمی هم موثر باشد وبه هیچ وجه حس آموزشی نداشته باشد وخیلی هم خوب باشد ، میشناسید به من بگویید، شاید بتوانم کمی مجهزترپدر ومادرم را به دیار غربت راهی کنم، در حال حاضر که پر از استرسم، انگار میخواهم به فضا بفرستمشان.
*دیدید گاهی از محله ای قدیمی ، با خونه های قدیمی میگذرید و کلی خاطره برایتان زنده میشود، یک روز اکر بروید وآن خانه ها و آن محله نباشد، دلتان هری میریزد پایین، یک چیزی تو کوچه پس کوچه های وجودتان گم میشود، بعضی از وبلاگها هم همین حسرا دارند، هرروز میبینیشان، میخوانیشان، حتی اگر به روزنشده باشند،کلی حال خوب برایت دارند، یک روز یک دفعه نیست میشوند وتو همانطور گیج و خالی میشوی بدون هیچ رد پا و اثری از صاحبخانه، تازه مجبوری مثل آدمهای متمدن، رعایت حریم صاحبخانه را هم بکنی وبه محو کردن خاطراتش احترام بگذاری ووارد حریم خلوتش وراههای ارتباطیش هم نشوی، گاهی سخته، گاهی خیلی سختتره، الهی هر کجا، هرجورکه هستی ،لحظه های زندگیت پر باشه ازآدمهای نازنین مثل خودت و حسهای خوب مثل همان که خودت به دیگران دادی.
بی خیال
سلام، شبتون خوش باشه
یادم نیست گفته بودم یا نه، کلاس شنا میروم، برای مبارزه با غول ترس از قسمت عمیق استخر مربیه خصوصی گرفتم تا بتوانم مثل بچه آدم شنا کنم، از ترسهای عجیب غریبم از آب برایتان نمیگویم و سانسورش میکنم، متاسفانه به دلیل زمانهای خانمانه استخر و شرایط کاریه من، فقط پنجشنبه میتونم به کلاس بروم و این خودش سرعت دوست شدن با آب را کم میکنه، امروز به دلایلی کارخانه تعطیل بود و من توانستم تن به آب بسپارم، توی جلسه چهارم بلاخره تونستم بدون مربی توی قسمت عمیق حرکت کنم(البته هنوز کمک شنا دارم، یک فومهایی که اسمشان را هم نمیدانم و به هرکه گفتم مربیم از آنها ب ای جلسات اول توصیه کرده با دهان باز نگاهم کرده وپرسیده مگه تو چند سالته کوچولو؟) خلاصه امروز با سلام و صلوات در آب حرکت کردم و هزار بار آبخوردم ومثل ...ترسیدم و بلاخره هزار جور قربان صدقه خودم رفتم و به خودم قول خریدمایوی خوشکل و گرانقیمت را دادم تا چند باری بی خیال دیواراستخر شوم و آنقدر به آن پناه نبرم.
میدانم که بلاخره این قورباغه زشت را هم میخورم امیدوارم فقط توی گلوم گیر نکنه و خفم نکنه.
فردا بعد از کلاس به سمت خانه پدری میروم، تعطیلات خوبیه و من امیدوارم غیر از یک عالمه خوابیدن، کار دیگری هم انجام بدهم.
*خیلی کوچکتر که بودیم، روزهای عزاداریه محرم را با باورها و اعتقادات کودکانه و قشنگمان در کنار برادرک جوردیگری میگذراندیم، یکی ازکارهای هرشبمان این بود که برادرک از مسجد برگرددو سینه سرخ شده از ضربات سینه زنی را نشان مادر بدهد که :مامان ببین خوب ومحکم سینه زدم؟ و وای که من چقدر آرزوداشتم همراه او بودم، ریتم مراسم و صدای برخورد دستهای مردانه را بسیار دوست داشتم، هنوز هم شنیدن صدای برخورد منظم و هماهنگ دستها را دوست دارم .
گذشت، خیلی روزها گذشت، خیلی چیزها عوض شد، اما هنوز هم حال و هوای این روزها که میشود به یاد چهره کودکادنه برادرک میافتم و سینه زنیش وزنجیر کوچکش، دلم تنگش میشود، خیلی.
سلام
احتمالا این روزها شما هم زیاد خبر بارداری و تولد و...میشنوید، انگاری توی یکی دوسال اخیر خیلیها تصمیم گرفتن خانوادشون را بزرگتر کنند و چه خوب که خیلی از این تولدها، تولد دوم و سوم هست و این یعنی قرار نیست کوچولویی تنها بمونه و یکی یکدونه.
ادامه مطلب ...
سلام
اگر اینجا امکان نشان دادن تصویر آنلاین منرا داشت، الان از من فقط یک دماغ میدیدید، آنقدر در طول ۲۴ ساعت گذشته باریده که سایزش که ماشالا از قبل هم کم نبود چند برابر شده، پوستم کنده شد از این سرماخوردگیه ناگهانی که نمیدانم یهو از کجا آمد ونشست بر جان من. چشماتم و بینی جانم با هم مسابقه دارند برای انتخاب شدن به عنوان پر بارشترین عضو من، الحمدالله عطسه هایم که با قدرت چند ریشتری هر چند ثانیه خانه را به لرزه میاندازند.دوران مزخرف سرماخوردگی همینجوری هم دوران کوفتی است، چه برسد به اینکه همیشه خدا عامل یکی از دعواههای جدیه من و همسفر میشود، موضوع هم همان مشکل قدیمی است، دکتر رفتن من، راستش برای من خیلی مسخره است که بروم دکتر بگویم، جناب دکتر جان، من سرماخوردم، همین.خوب وقتی بی دکتر هم خوب میشم چه کاریه آخه و همین جمله گفتنش منرا متهم میکند به اینکه، اسمم تحصیل کرده است و ظاهرم ژستهای مدرن میگیرد وی مغزم از بانوان حرمسرای فتحعلی شاه هم عقب مانده تر است و مشنگتر، بگذریم که این بحث به هیچ کجا نمیرسد.
*باران محشر پاییزی گواراهای وجودتان، انشالا که این بارش مقدمه ای برای پاییزی پر باران باشد.
*خواهرک امروز صدای گوم گوم کوبش قلب مهمان کوچکش را شنیده،ذره ذره ازحسهایش و تجربه اش میگوید و منرا شریک لحظاب نابش میکند، من خیره به باران پشت پنجره، التماس قدرت مطلق میکنم که :
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی،تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.
سلاااااام، من زندم، نمردم فقط پوستم کنده شده.
فکر کنم این سومین پنجشنبه جمعه ای بود که تو محل جدید د شاغل شدم و گذشت، نمیگم چطور گذشت فقط همانقدر بدانید که از همان ساعت که به منزل میرسم به زور چوب کبریت پلکهایم را باز نگهداشته تا مثلا کمی همسفرداری کنم و همراهش سریال ببینم و بعد به عالم ملکوت میروم، در طول روز هم که فعلا به عنوان یک تازه وارد گردن شکسته یوزر و پس ندارم و هیییچ دسترسی به نتی هم ندارم و اما آخر هفته ها، تمام امیدم برای تجدید قوا این دو روزهای آخر هفته بود که به حول و قوه الهی تا حالا هر سه هفته، هردو روزش را مهمان داشتم و ای خداااااا، امان از مهمان ناخوانده، آنهم پشت سرهم، با همسفر اتمام حجت کرده بودم که این هفته تمام تلفنها و آیفون و اینترنت و ...هرچه هست قطع شود تا من بتوانم بلاخره سروسامانی به زندگیم بدهم، همسفر فراموش کرد گوشیش را خاموش کند ونتیجه این شد که از دیروز تا امروز صبح یک سانس و یک سانس هم امروز بعد از ظهر تا نمیدانم کی مهمان داشتم و دارم و من ماندم و این کائنات و عمه کائنات و باقی قضایا.همه مهمانها هم فکر غربت و تنهایی منرا در این شهر کرده اند و سر راهشان به جاهای دیگر به من هم سرزندند و طبق نظر خودشان به من لطف کردندولی به جان خودم منم ویک پنجشنبه جمعه تا هم کارهای خانه را سروسامان بدهم، هم بیرون خانه را راه بیاندازم و هم شوهرداری کنم وهم استراحت، فعلا سه هفته پشت سرهم مهمانداری و بیخوابی تا بعد چه شود.
بروم آشپزی کنم، برمیگردم انشالا.