سلام به روی ماه برفیتون، انشالا که بلا و مصیبتهای برف و سرما از شما دور باشه و روی خوش برف را دیده باشید، جایتان خالی، من هم با این سرویس های داغان کارخانجات در میان برف و بوران و از میان جاده های درب و داغان به وسط بیابان میتازانیم و جانمان را در کف دستمان میگیریم و هی امیدواریم که در میان این جاده ها که احتمالا دوروبرش هم غیر از سگ، به مقدار فراوان گرگ هم دارد گیر نیفتیم و...بی خیال، امروز قربون صدقه دونه دونه برفها رفتم و کلی باهاشون حال و احوال کردم.
.* یک آخر هفته پر فشار گذراندم، رابطه مزخرف من و مادر هراز چندگاهی عجیب عود میکند، زبان نفهمهایی میشویم عجیب هردو، آرزو به دل ماندم بتوانیم ساعتی را بدون به حاشیه رفتن و گند زدن به حال و احوال هم حرف بزنیم و مثلا مادرانه دخترانه درد دل کنیم.شماها که میشینید با مادرتان حرف میزنید، چطور حرف میزنید که آخرش متهم به بیخودترین دختر عالم نمیشوید؟ این یکی هم بی خیال، آنقدر تو تاریکی بیابان خودم و حرفهایم و رفتارم را بالا پایین کرده ام که دیگر مغزم هنگ کرده.
*فردا ۱۶ آذره وحتما خیلی از شماها هم این روز براتون فقط یک روز تو تقویم نیست، یک روز مثل خیلی مناسبتها نیست، این تاریخ را که تو تقویم میبینم، تپش قلب میگیرم، مغزم تیر میکشه و دهانم تلخ میشه، تلخ مثل خیلی خاطره ها، تلخ مثل دور شدن برادرکم، مثل کتک خوردنش، مثل کتک خوردن خیلیها، مثل فریادهای پر از فحش، بی خیال، این روز جدای از حس شخصیه من پر از حسهای قشنگ هم بوده، پر از خاطره های پر هیجان، سخنرانیهای پر از شعارهای قشنگ، پر از یار دبستانی، پر از زیباییه خیابان انقلاب، پیاده روی محشر خیابان ۱۶آذر، دانشجوهای سابق، دانشجوهای الان، روزتون مبارک، آیندتون پر از اتفاقهای خوب.
سلام به روی ماهتون، شبتون به خیر و خوشی باشه انشالا.
طبق معمول باید بگم که آنقدر این چند روز گذشته بدوبدو داشتم که نفهمیدم چطورگذشت، من واقعا نمیدونم چرا مدتیه که اینقدر سرم شلوغه و وقت کم می آرم، حتی صدای پدر مادر عزیزمان هم درآمده که بچه تو مگه چه غلطی(این کلمه را از خودم گفتم ولی باور کنید دقیقا منظورشان همین بود) میکنی که هرموقع ما تماس میگیریم یا خونه نیستی یا در حال بدو بدو، حالا خوبه هفت سر عائله هم نداری و هی میگی وقت ندارم، وقت ندارم، به دوستهات نگاه کن، همشون دومی و سومی را توراه دارند(به جان خودم هرشب این مکالمه تکرار میشود)، خلتصه که خودم هم نمیدانم چرا ۲۴ساعتم آب رفته و به هیچی هم نمیرسم، نه کتابم ورق خورده، نه وبلاگی چرخ زدم(گاهی آخر شبها خوابالو خوابالو جیزی خواندم)، فقط کمی میزان فعالیتهای خانه داری را زیاد کردم و همین شده بلای جانم.
*با کلی دردسر گاز آشپزخانه را تمیز کردم و برق انداختم و برای تنوع در حال و هوایمان خواستم قهوه ای آماده کنم، باز هم برای تنوع تصمیم گرفتم به جای آب، شیر بریزم در مخزن آب و مجددا برای کمی تفنن دوست داشتم لحظه خروج شیرقهوه از بالای ظرف را ببینم و...گند زدن میدانید چیست؟همان اتفاق افتاد، من چه میدانستم شیر از سوراخ کنار ظرف قل قل بیرون میریزد، چه میدانستم که مایع یه جای آرام آرام خارج شدن فواره میزند و واویلا، البته الان همه آنها را میدانم، خوب به قیمت گاز را دوباره برق انداختن.
*امشب از موضوعی خسته و عصبانی بودم، به هوای درمان حالهای غمگینم با آشپزی، همینجوری مشنگانه با تن خسته از کار بساط کیک پزی راه انداختم از بس که همسفرجانمان به کیک منزل پز ارادت دارند، چشمتان روز بد نبیند، گیج و خوابالو درب میکسر را سفت نکردم و تخم مرغها به همه جا پرواز کردند، واقعا جا دارد که خودم را بزنم و جیغ بزنم یا نه؟تنها نتیجه کثیف کاریه امشب این بود که پخت و پز صرفا درمان غمیگینی است، نه عصبانیت و البته همسفر اگر کیک خانگی دوست دارد بهتر است پختنش را هم یاد بگیرد، یعنی چی که هی مرا اغفالمیکند که کیکهایت حرف ندارد و محشر است و کیک فقط کیک تو و...بسه دیگه.
*چرا شش صبح ایننننننقدر هوا تاریکه آخه؟مردم از توهم دزد و سگ و گربه.
*دارم از خواب میمیرم، شبتون ماااااه.
سلام
شبتون بخیر باشه، انشالا که آخرین روز از آبان زیبا را هم به خوبی گذرونده باشین، دقت کردین روزهای مست کننده پاییزی با چه سرعتی جلو میرند؟ برخلاف روزهای داغ و گرم تابستان که حداقل برای من خیلی لاکپشتی پیش میرن.
آخر هفته ای داشتم که واییییییییی، بر خلاف تمام نقشه هایم برای خوابیدنی طولانی و کلی کارهای عقب افتاده به هیچ کاری نرسیدم، با یک تماس پر دلهره از خواهرک و شنیدن های های گریه اش و شنیدن نتیجه تست غربالگری و آمدنش به تهران و درگیر بدو بدو شدنهای تست مجدد و نگهداشتن بهار وروجک و سرگرم کردنش برای چند ساعت و قایق سواری با دخترک شیطان روی آب و تا مرز سکته رفتن از دست شیطنتهایش و نفس کشیدن هوای محشر اطراف دریاچه چیتگر (به قول بهار دریاچه جیگگر) و مهمانداری تا آخرین دقایق روز جمعه نفسم را گرفت و البته خدا را شکر نتیجه تست مجدد اوکی بود و بچه سالم است.
*احتمالا خیلی از شماها محیط کار مختلطی دارین و با سوتیهایی که بین همکارهای خانم و آقا پیش میاد روبرو شدید، اینها را گفتم که بگم آقا اوضاعی ما داریم تو شرکت جدید، رختکن مشترک برای آزمایشگاه و سرویس مشترک و نداشتن کمد شخصی و ...همه و همه باعث شده که هرروز تعداد زیادی مشنگ بازی اتفاق بیافته و شرشر عرق از سر و روی آدم بریزه و ...با این همه نمیدونم چرا یک چیزهایی را بین خودمون حل نمیکنیم تا هی دقیقه به دقیقه شرمنده نشیم.
تو خبر نداشتی
مخفیانه به شهر آمدم
تمام نشانه های تو را بوسیدم
جای پاهایت
گلهای سوخته گذاشتم
شمعی کنار اتاقت روشن کردم
و به ابدیت برگشتم
تو از این سفرها خبر نداری
محمود درویش
*ایده آلها و الگوهای دوست داشتنیه من برای زندگی به یک خانمی شباهت داره که تمام وقتش مال خودشه و استخدام کسی نیست، اما نمیدونم چرا مریم واقعیه درونم اون خانم را قبول نمیکنه و هی خودش را تو شرایطی قرار میده طلوع آفتاب نزده از خانه بیرون بره و ساعتها بعد از شروع شب به خانه برگرده.