تعطیلات خودم را با حضور در مراسم ختم شروع کردم. فضای مراسمهای ختم اذیتم میکنه اما اخم مادر و ابراز ناراحتیش از اینکه هیچیم به دخترهای مردم شباهت نداره، باعث شد از ظهر تا الان در تمام لحظات مراسم حضور پررنگ داشته باشم.
دختر و همسر مرحوم حال خوبی ندارند و مداحی که آمده بی خیال حال روحی حاضرین، انگار که قرار است مدال جگرسوزترین مداحی را بگیرد چنان میخواند و عاشورا و تاسوعا و فوت مرحوم را گره میزند و آتش به جان غریبه و آشنا میزند که دلممیخواهد بروم میکروفون را از دستش بگیرم بگویم بسه آقا جان، بسه، کشتی این بندگان بازمانده را.
* چرا اینقدر مردم بچه دارند؟ اگر هم دارند چرا همه جا با خودشان میبرند؟ از سر و کول مراسم بچه آنهم از جنس بیش فعال بالا میرود.
** خیلی زشت است که آدم شهر پدری خود را هم مجبور شود با جی پی اس برود؟ هیچ آدرسی در ذهن ندارم و اگر شارژ گوشی تمام شود، حتی سر خیابان خانه پدری هم ممکن است گم شوم.
سلام
با تاخیری که تو برنامه ممیزی کارخونه پیش اومد و ازاد شدن تعطیلات اخر هفته ، کلی با همسفر برنامه ریختیم که اینجا بریم و انجا بریم و انجاهای دیگر هم برویم.
امروز صبح تو کارخونه دقایقی تو اتاق پر از دود گیر افتادم، درب خروج قفل شده بود و فقط برای چند لحظه فکر کردم ممکنه دیگه از اون در خارج نشم، تو همون چند لحظه فکر کردم فرصت میشه با همسفر حرف بزنم یا نه؟ خدا را شکر درب باز شد و همه فکر و خیالها پرید.
نزدیک ظهر مادرک زنگزد و خبر فوت یکی از اقوام را داد. احساس کردم عزرائیل جان نگاهش به این خانواده هست. مرحوم را مدت زیادی است ندیده ام، اما خبر فوتش حالم را بد کرد. وجود مرگ برای من عامل همه چرتی و مزخرفی زندگی میشه. از زندگی عصبانیممیکنه و راستش اعتقادات قوی و محکمی هم موجود نیست که به واسطه اون بشه یک عالم دلیل و برهان برای ادامه مسیر مزخرف زندگی پیدا کرد.
برنامه سفرم کنسل شد. حالم هم کمی گرفته شد. اما خاطره همون چند لحظه تو دود گیر افتادت باعث شد کمی بی خیالتر بشم.
سلام
شرکتی که من کار میکنم از نظر پوشش و قوانین سفت و سخت بعضی شرکتها خیلی راحته و سخت گیری نداره اما زمانهای بازدید دولتی اعلام میکنه که با لباس فرم به محل کار بیایید و ارایش و ...نباشه. توشلوغیهای چند روزه قبل از ممیزی، معمولا بازدیدی تعریف نمیشه تا ملت به کارشون برسند.اینها را داشته باشید تا کمی بعد.
دیشب که به خونه اومدم خیلی خیلی خسته بودم. احساس میکردم همه ورودیهای مغزم بسته شده و حتی جواب سوال ساده همسفر که میپرسید برات صبحانه چی بگذارم را هم باید فکر میکردم که اینکه میپرسه یعنی چی؟
یکی از کارهایی که از دوران دانشجویی انجام میدادم این بود که در زمان امتحانات و هنگ کردن مغزم، یک رمان جفنگ از کتابخانه دانشگاه میگرفتم و میخوندم . دیشب به یاد ایام قدیم ساعت ۱۱ شب سرچ کردم که یکی از رمانهای فهیمه رحیمی ( من شرمندم اما یک چیزی برای بازشدن مغزم لازم و بود و دیشب فقط اسم ایشون یادم بود) دانلود بشه و خوشبختانه یک چیزی پیدا شد( بازهم شرمنده، بنده در دوران جهالت نوجوانی تماااام کتابهای ایشون را خوردم). چند صفحه خودندم و اروم شدم. ذهنم رفت به عاشقانه های نوجوانی.صبح که بیدار شدم احساس کردم باید متفاوت بپوشم تا روزم متفاوت شروع بشه و حواسم از حجم سنگین کار کمی پرت. حتی با علم اینکه میدونم به خاطر حجم کار سالن تولید هم نمیرم دقایقی را پای آینه گذراندم. با یک حال خوب رفتم شرکت و البته توی سرویس حس کردم اوضاع عادی نیست ولی توجهی نکردم.
چشمتون روز بد نبینه. توی شرکت که رسیدم دیدم همه با لباس فرم هستند و روسریهای تیره رنگ و ...
ظاهرا دیشب که بنده در حال کسب فیض از محضر استاد رحیمی بودم، در گروه کارخانه خبر لغو ممیزی و البته اعلام بازدید را گفتند و نمیدانید چه مریم تابلویی بودم امروز با این شال سفید و مانتوی سبز و ...
آنقدر تابلو بودم که انگار مثلا با ما.یو رفته باشی در مراسمی مذهبی. ظاهر مشنگم یک طرف، لغو ممیزی آه از نهادم بلند کرد، در واقع جگرم را سوزاند. سه هفته هست دهان مبارک خودم و همسفر را با این ممیزی سرویسکاری اساسی کردم، انوقت به دلیل مسخره ویزا ندادن مملکت به اقای ممیز، همه چیز پررررررر.
الان همسفر با دمش گردو میشکند اساسی. ما هستیم حجم تعطیلات در پیش رو و بدون ممیزی و برنامه هایی که نداریم.
بعد از دو هفته کار داغون و اضافه کاری، روز جمعه را فرصت کرده باشی تو خونه بگذرونی و استراحت کرده باشی و آخرین شب شهریور باشه و به لطف تغییر ساعت یک ساعت حس زمان بیشتر داشته باشی و مهرماه زیبا هم در پیش رو داشته باشی، چه شود!!!
من اگر این شانس را داشتم که بتونم یک فصل را برای شروع سال جدید انتخاب کنم قطعا پاییز را انتخاب میکردم. خدا میدونه که بوی این فصل که میپیچه تو فضا چقدر حال من خوب میشه و روحم حس تازگی پیدا میکنه. آنقدر که حتی فشار کار این روزها و ممیزی هفته بعد و خیلی چیزهای دیگه فراموش میشه.
*دخترکی از اقوام به تازگی مادر شده است. پدر و مادرم دیدنش رفته اند و به روال داستانهای قبلی پدر شاکی تماس گرفته که: آخه ما تا کی بروین دیدن دیگران. پس کی قراره زندگی کنی؟ (اوج لطافت پدر در جمله بعدی نمایان میشود) آخه این چه وضعه کار کردنه؟ شتر !!!هم کمتر از تو کار میکنه. چقدر حرص کار داری(دیشب ساعت ده شب به خانه رسیدم و پدر با واسطه فهمیده و طبق معمول که مرا مریم کودک میبیند ، از ساعت حضورم در خانه شاکی است). با خنده و مسخره بازی بیشتر کفریش میکنم و به کوچه های دیگر میزنم و در دلم از خودم میپرسم اگر روزی، لحظه ای بفهمد که اصل ماجرا چیست باز هم این طور نسبتهای مشنگانه به من میدهد؟ اگر فقط ذره ای حس کند که هربار حرف بچه را وسط میکشد چه آتشی به ذره ذره وجود منمیزند و من به مرگمیرسم تا لبخند بزنم و گیجش کنم و تاکید کنم که نمیخواهم و نمیخواهم و نمیخواهم، چقدر غمگینمیشود پدرک نازنین و دوست داشتنیم.الهی که به قربان تمام غم و نگرانیهایش بروم من. انشالا که همیشه مریم را همین دختر احمق و زبان و نفهم و خودخواه ببیند تا یک زن غمدیده و حسرت زده و در آرزو. بی خیال
*دیشب تو اوج خستگی ، در حالیکه به خاطر جاگذاشتن عینک در خانه تمام روز را بدون عینک کار کرده و پشت سیستم نشسته بودم، یک سوتی داغون دادم. یک سری مدرک را آماده کرده و پرینت گرفته بودم. امضا خودم و مدیرم را میخواست. چشمتان روز بد نبیند. به جای اسم مدیر عالم با مشنگی اسم خودم را نوشته بودم و مشنگانه تر امضا هم زده بودم. مدیر جان که دید، لبخندی زد و گفت : مریم جان از کی تا حالا چشم طمع به صندلی من داری؟؟؟
شبتون خوش و روزگارتون پر از بوی دل انگیز پاییز