فقط خدا میدونه تیک آف و نشستن هواپیمای گوربه گوری بدتر بود یا رانندگی راننده اسنپ و جان به لب کردنم. در هردو صدبار لرزیدم و در دلم غزل خداحافظی خواندم.
* خدا وکیلی اونیکه گفت هیچ کجا، خونه خود آدم نمیشه، خودش هم نفهمید که چه جمله نابی گفته، خدا خیرش بدهد، دلم پرپر میزد برای تخت خانه ام.
سلام
ظهرتون به خیر باشه الهی
جایتان خالی، از صبح تا ساعتی قبل به همراهی دوست عزیزی که بودنش یکسره لبخند میاره روی لبت، بین سه نقطه استخر، سونا بخار و حوضچه آب یخ در حرکت بودم. شبیه عروسکهای چوبی که با نخ حرکت میکنند از استخر بیرون آمدم و با گوشهایی پر آب خودم را به همسفر رساندم. لوبیاپلوی چرب مادر شوهر را با تهدیگهای خوشمزه، بدون ذره ای عذاب وجدان صرف شده و الان در دلچسبترین پوزیشن ممکن( زیر کولر و ملحفه خنک و نهار سنگین خورده و له شدگی ناشی از استخر) خوابیدم و اصلا هم دلم نمیخواد به توصیه های تمام نشدنی همسفر که میگه بلافاصله بعد از غذا نخواب گوش بدم. تمام وزوزهای ناشی از کار سنگین روز بعد و بیدار شدن زودهنگام و سرکار رفتن را که در سرم میچرخد را هم فعلا به هوا سپرده ام. نگرانم که اگر مرخصی به جای یک روز، دوروز میشد، جدی جدی قید کار را میزدم.
*شنبه ای که در مرخصی بگذرد از شیرینترین نعمات خداوند است.
وقتتون خوش باشه الهی
سلام
اولین عصر زیبای شهریوریتون به خیر باشه الهی
به همراه همسفر، در کنار خانه پدرش هستیم، یک گوشه از قبرستان سرسبز، توی یک روستای کوچک و خوش آب و هوا، اینجا که می آییم، وجهه دیگه ای از همسفر رو میشه، پسرک کوچولویی میشه که تنها سرگرنیش پاک کردن خاک نشسته روی سنگ پدر هست. خیلی زیاد اینجا را دوست داره و به معنی واقعی کلمه، اینجا براش حکم خونه پدری داره. بارها و بارها گفته که آرزو داره برای جبران پدری که تو این دنیا نداشته، در کنار پدر و در خانه پدر قرار بگیره و امروز باز تکرار میکنه.
غمگین نیستم، یک جورایی آرومم، هیچ تصوری از آینده ندارم، گیجم.
سلام
شبتون خوش باشه الهی
همراه همسفر در خانه مادریش هستیم. هردو بدون لپ تاپ و بدون درگیر بودن کار، قراره دوسه روزی را اینجا بگذرانیم. وقتی یک روز کامل از کار دور میشم، گیج میزنم، انگار که ذهن و روانم این حجم آسایش را نمیتونه قبول کنه. همسفر هم متحول میشه، فکر کنم از صبح تا حالا به اندازه ظرفیت یکساله اش حرف زده و خندیده. خوبه که یک سفر اینقدر حالمان را خوب میکند، همه چیز خوب است الا یکی، وسواس تمام نشدنی مادر همسفر که ماجراها با آن داشته ایم در طی سالهایی که گذشته و خیال کمرنگ شدن هم ندارد و دوم، دومش بماند، گفتنی نیست.
به این شهر که می آیم ، یکجورایی وارد خلسه می شوم، خاطرات سالهایی که اینجا زندگی را شروع کردم و ادامه دادم، خاطرات خیلی از تلخ و شیرینهایی که اینجا برای اولینبار اتفاق افتاد و یکی دو مورد دیگر، گیجم میکند، دور دور میزنم توی خیابانها و انگار که میخواهم یک چیزی در درونم آرام بگیرد و نمی گیرد ک نمیدانم که چرا؟؟؟
شبتون خوش باشه الهی و تعطیلات خوبتری داشته باشید انشالا
سلام
شبتون خوش باشه الهی
امشب بعد از چند روز شلوغ، بلاخره فرصت کردم چمدان کوچکم را سروسامان بدهم . تازه فرصتی پیدا شد بتونم، با راحتی و دور از شلوغی تپلکهای خواهر، سوغاتیهای مادرک را ببینم و بپوشم و امتحان کنم.همینطور که دونه دونه لباسها را تغییر میدادم و میپوشیدم، نگاهم افتاد به انبوه لباسهای روی تخت، شمردم، دونه، دونه. ۱۲ عدد لباس. دلم ضعف رفت برای محبتش، برای دونه دونه خریدهایش، برای اینکه هیچ کس دیگه ای تو زندگیم ندارم که از سفر، بی حساب و کتاب برام خرید کنه، مثلا نگه که یک بلوز خریدم، یا یک سوییشرت خریدم، بسه دیگه، مادرکم، هرکجا ، هرچی دیده و حس کرده مناسب منه، خریده(قربونش برم، عجیب مرا باربی هممیبیند) بدون اینکه فکر کنه، بدون اینکه بشماره. از خودش که دورم، کوه لباس را بغل کردم، دلم بغلش را خواست.
الهی که خدای مهربون حواسش به دونه دونه مادرهاتون باشه، چه اونهایی که پیشتون هستند، چه اونهایی که پیش خودش هستند.
*مادرکم به محض ورودش با خبر تلخ کسالت شدید پدربزرگ روبرو شده، بی قراری میکنه، دور شدن از برادرک هم جور دیگه اذیتش میکنه، ازش دورم، دلم میخواد بغلش کنم و دستهای زبر و تپلش را تو دستهام بگیرم.
**همیشه بیشترین سهم خریدهای مادر، به تپلکهای خواهر میرسه، اینبار توی خریدهایش دو عدد لیوان هم برایشان آورده، سهم دخترها را که داد، یک لیوان هم به من داد، بانمک بود، ذوق زده خواستم جعبه اش را باز کنم، از دستم کشید، گفت مال پسرت آوردم، آوردم که دیگه کله شق بازی را کنار بزاری، نگاهم به خرس روی لیوان بود و دلم پیش پسرهایی که نیستند، مغزم به صورتم فرمان ادا درآوردن داد، شکلکی در آوردم و گفتم مگه خلم؟ لیوانم حلال، جانم آزاد و از دلم گذشت حسهایی که می آیند و می روند . لیوان خرسی گوشه کمد است.