سلام به روی ماهتون، شبتون به خیر و خوشی باشه انشالا.
طبق معمول باید بگم که آنقدر این چند روز گذشته بدوبدو داشتم که نفهمیدم چطورگذشت، من واقعا نمیدونم چرا مدتیه که اینقدر سرم شلوغه و وقت کم می آرم، حتی صدای پدر مادر عزیزمان هم درآمده که بچه تو مگه چه غلطی(این کلمه را از خودم گفتم ولی باور کنید دقیقا منظورشان همین بود) میکنی که هرموقع ما تماس میگیریم یا خونه نیستی یا در حال بدو بدو، حالا خوبه هفت سر عائله هم نداری و هی میگی وقت ندارم، وقت ندارم، به دوستهات نگاه کن، همشون دومی و سومی را توراه دارند(به جان خودم هرشب این مکالمه تکرار میشود)، خلتصه که خودم هم نمیدانم چرا ۲۴ساعتم آب رفته و به هیچی هم نمیرسم، نه کتابم ورق خورده، نه وبلاگی چرخ زدم(گاهی آخر شبها خوابالو خوابالو جیزی خواندم)، فقط کمی میزان فعالیتهای خانه داری را زیاد کردم و همین شده بلای جانم.
*با کلی دردسر گاز آشپزخانه را تمیز کردم و برق انداختم و برای تنوع در حال و هوایمان خواستم قهوه ای آماده کنم، باز هم برای تنوع تصمیم گرفتم به جای آب، شیر بریزم در مخزن آب و مجددا برای کمی تفنن دوست داشتم لحظه خروج شیرقهوه از بالای ظرف را ببینم و...گند زدن میدانید چیست؟همان اتفاق افتاد، من چه میدانستم شیر از سوراخ کنار ظرف قل قل بیرون میریزد، چه میدانستم که مایع یه جای آرام آرام خارج شدن فواره میزند و واویلا، البته الان همه آنها را میدانم، خوب به قیمت گاز را دوباره برق انداختن.
*امشب از موضوعی خسته و عصبانی بودم، به هوای درمان حالهای غمگینم با آشپزی، همینجوری مشنگانه با تن خسته از کار بساط کیک پزی راه انداختم از بس که همسفرجانمان به کیک منزل پز ارادت دارند، چشمتان روز بد نبیند، گیج و خوابالو درب میکسر را سفت نکردم و تخم مرغها به همه جا پرواز کردند، واقعا جا دارد که خودم را بزنم و جیغ بزنم یا نه؟تنها نتیجه کثیف کاریه امشب این بود که پخت و پز صرفا درمان غمیگینی است، نه عصبانیت و البته همسفر اگر کیک خانگی دوست دارد بهتر است پختنش را هم یاد بگیرد، یعنی چی که هی مرا اغفالمیکند که کیکهایت حرف ندارد و محشر است و کیک فقط کیک تو و...بسه دیگه.
*چرا شش صبح ایننننننقدر هوا تاریکه آخه؟مردم از توهم دزد و سگ و گربه.
*دارم از خواب میمیرم، شبتون ماااااه.
سلام
شبتون بخیر باشه، انشالا که آخرین روز از آبان زیبا را هم به خوبی گذرونده باشین، دقت کردین روزهای مست کننده پاییزی با چه سرعتی جلو میرند؟ برخلاف روزهای داغ و گرم تابستان که حداقل برای من خیلی لاکپشتی پیش میرن.
آخر هفته ای داشتم که واییییییییی، بر خلاف تمام نقشه هایم برای خوابیدنی طولانی و کلی کارهای عقب افتاده به هیچ کاری نرسیدم، با یک تماس پر دلهره از خواهرک و شنیدن های های گریه اش و شنیدن نتیجه تست غربالگری و آمدنش به تهران و درگیر بدو بدو شدنهای تست مجدد و نگهداشتن بهار وروجک و سرگرم کردنش برای چند ساعت و قایق سواری با دخترک شیطان روی آب و تا مرز سکته رفتن از دست شیطنتهایش و نفس کشیدن هوای محشر اطراف دریاچه چیتگر (به قول بهار دریاچه جیگگر) و مهمانداری تا آخرین دقایق روز جمعه نفسم را گرفت و البته خدا را شکر نتیجه تست مجدد اوکی بود و بچه سالم است.
*احتمالا خیلی از شماها محیط کار مختلطی دارین و با سوتیهایی که بین همکارهای خانم و آقا پیش میاد روبرو شدید، اینها را گفتم که بگم آقا اوضاعی ما داریم تو شرکت جدید، رختکن مشترک برای آزمایشگاه و سرویس مشترک و نداشتن کمد شخصی و ...همه و همه باعث شده که هرروز تعداد زیادی مشنگ بازی اتفاق بیافته و شرشر عرق از سر و روی آدم بریزه و ...با این همه نمیدونم چرا یک چیزهایی را بین خودمون حل نمیکنیم تا هی دقیقه به دقیقه شرمنده نشیم.
تو خبر نداشتی
مخفیانه به شهر آمدم
تمام نشانه های تو را بوسیدم
جای پاهایت
گلهای سوخته گذاشتم
شمعی کنار اتاقت روشن کردم
و به ابدیت برگشتم
تو از این سفرها خبر نداری
محمود درویش
*ایده آلها و الگوهای دوست داشتنیه من برای زندگی به یک خانمی شباهت داره که تمام وقتش مال خودشه و استخدام کسی نیست، اما نمیدونم چرا مریم واقعیه درونم اون خانم را قبول نمیکنه و هی خودش را تو شرایطی قرار میده طلوع آفتاب نزده از خانه بیرون بره و ساعتها بعد از شروع شب به خانه برگرده.
سلام
یکی از اصول جدی توهر کاری رعایت نکات ایمنیه، توی رشته من هم این مورد خیلی خاصه و باید بیشتر مورد توجه قرار بگیره اما گاهی تنبلی، بی توجهی باعث میشه آدم خودش را داغونکنه، تعداد زیادی مورد تیتراسیون داشتم با یک محلول، باید دستکش میپوشیدم اما دستکش سایز دستم تمام شده قود و عجله داشتم وکار باید آماده میشد، مثلا مواظب بودم که دستم آلوده نشود، هیچ چیز هم نفهمیدم ، به خانه که رسیدم، دستم که در دست همسفر قرار گرفت ، صداش خشن و خطرناک شد، صادقانه بگم مثل ...ازش ترسیدم، تمام کف دست لعنتیم اکسید شده و سیاه شده و مثل دستهای پیرزنهای نود ساله چروک شده، نصیحت و تنبیه و ...شروع شد، تو درست نمیشی، درست کار نمیکنی، کار خودت را نمیشناسی، فقط به انجام کار فکر میکنی، حرفه ای رفتار نمیکنی و...مشنگانه لبخند زدم ، همسفر جان، الان داری سهم گم شدن کارتها را هم استفاده میکنی یا همه این غرغرها سهم دستم هست؟ دستم را پیچاند اساسی ویک دیوانه غلیظ هم پشت بندش به من تقدیم کرد.
*در پیاده روی صبحگاهم به سمت سرویس، معمولا با حالت نیمه خواب راه میروم تا زمانیکه درون سرویس مینشینم بتوانم مجددا به ادامه خوابم ادامه بدهم. امروز هم به روال هرروز راه میرفتم و در حالیکه از کنار ساختمان بلندی میگذشتم با صدای وحشتناکی شوکه شدم و در واقع از خواب بیدار شدم، ساعت شش صبح، شهروند عزیزی که حال ندارد از طبقه هفتم آپارتمان پایین بیاید و آشغالها را درون سطلهای شهرداری بیاندازد، از نیروی جاذبه زمین مدد گرفته و پلاستیک زباله ها را از همان بالاها به زمین پرتاب میکند، به همین سادگی، پلاستیک بیچاره هم روی زمین پوکید و هرچه فکرش را بکنید درون آن بود و پخش زمین شد و ...چی بگم والا.
*همسفر جان یک عدد قهوه جوش سنتی برای منزل تهیه کرده و با تمام عشققققق آنرا به من تقدیم کرده تا هی برایشان کافی بسازیم و هی بساط کافی شاپ بازی و شمع بازی و از این قرطی گریها راه بیاندازم و هی sms بزنم که شوهر جان، لطف کنید و قدم بر سر چشمان من بگذارید و به کافیشاپ فلان در فلان گوشه منزل تشریف بیاورید. کافی وومنی از من ساخته ایشان با این هدایا. همینطور که مثلا هدیه را میدهد میگوید نظرت چیه که همانطور که این قهوه جوش را قبل از پروژه آلمان خریدیم، تلویزیون را هم قبل از این پروژه بگیریم، حیف از این فیلمها نیست تو این تلویزیون ببینیم!!! مقایسه را میبینید؟ مجبور شدمکنی از آن روی خشن را نشانش بدهیم تا فکر نکند با یک قهوه جوش فسقلی میتواند منرا اغفال کند.
*دلم ضعف میرود با شنیدن بعضی آهنگها، چنان بند بند وجودم را نوازش میکند که انگار تازه از مادر متولد شدم و ذهنم خالیه خالی از هر مزخرفاتی است.