مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مریم و به دنیا آمدن

وقتی توی خانه مسئله ای هایلایت شده باشه، یک جورایی آدم حساستر میشه و کافیه جایی با فیلمی، کتابی، برنامه ای  برخورد داشته باشه و گوش بزنگ بشه و حساستر که میخواد چی بگه.

سقط جنین برای من موضوعیه که بنا به شرایطم و داشته ها و نداشته هایم وقتی حرفش میاد وسط نمیتونم خیلی منطقی در موردش نظر بدم و حرف بزنم و البته همسفر هم به دنبال من روی این موضوع کمی تیک داره و خوب وقتی بیخبر از موضوع فیلمی (من و همسفر سعی کردیم  در مورد فیلمهای گروهمون کاملا بی اطلاع باشیم تا پیش داوری نداشته باشیم) میریم پای فیلم و همون اول کار همچین موضوع پیش میاد دیگه...

امروز کلا من کمی ناخوش احوال بودم، یک حسی مثل مسمومیت داشتم که هی می آمد و میرفت، همان اول فیلم لحظه ای حس کردم که ای وای دیگه نمیتونم بنشینم و همزمان فیلم هم مشغول مانور روی بودن و نبودن مهمان ناخوانده حرف میزد و نگاه مشکوک همسفر به من که میخواست بگه باز تو همذات پنداری کردی و قصد داری گند بزنی به تمام حال خوب امشبمان و نگاه مظلومانه من بیچاره که والا بلا، من جسما حالم بده و اصلا هنوز دو دقیقه هم از فیلم نگذشته و من هنوز فرصت نکردم ذاتی پیدا کنم که بخواهم همذاتش شوم و ...خلاصه چند لحظه ای نگاههایمان کلنجار رفتند و بلاخره صلح برقرار شد و ایشان قانع که حال و احوال داغان بنده هیچ ربطی به دیدن اون صندلیه مزخرف توی مطب و باقی قضایا ندارد و اما فیلم، قبلا هم گفتم من درگیر بحثهای حرفه اینمیشم، نه سوادش را دارم نه حسش را، تمام حس من به حال لحظه فیلم دیدنم برمیگرده، وقتی دارم نفس را میبینم آنقدر  غرق دخترک بانمک فیلم  میشم و به یاد شباهتش به بهار همه چیز را قشنگ میبینم که دیگه بازی ضعیف پدر خانه و کلاه گیس تابلویش و هزار ضعفه دیگر را نمیبینم، به همین شکل به دنیا آمدن و هر فیلمی که در آن پای نوزاد و جنین و بارداری و متعلقاتش  وسط باشد منرا یک جوری جذب میکنه و البته که بازی خانم نقش اول این فیلم و ارتباش با همسرش  را دوست داشتم و‌کلا فیلم به دلم نشست.

*اگر روز ی روزگاری این فیلم را دیدید، شخص مورد علاقه من رضا میباشد، سهل گیر و آسان گذر و کلا بی خیال.


به قول اکثریت اطرافیانم من در زمینه تلفن زدن و احوالپرسیهای خانمانه یک آدم بیشعووووووری هستم که دومی ندارم، به هرکسی میرسم ، این جمله تکراری را میشوم که یک موقع زنگ نزنی یک حالی از ما بپرسی و البته خوب به دلیل تغییر تکنولوژی و به روز شدن همه(ازمادربزرگ جانمان و عمه مان و دختر عمه و خاله و... گرفته تا دوستان قدیم و جدیدمان...) این شکایت را درمورد تلگرام و گروههای جور به جوری که ساخته شده است  هم میشنوم که  آخه تو نقشت چیه، یک پیامی، پیغامی، کامنتی ، عکسی چیزی بگذار، از طرفی هم هنوز بلد نیستم چطوری همه این گروهها را میتوانم mute کنم که راه به راه اتلام پیغام جگدید نکنند،تنها چیزی که فهمیدم همین mute دوروزه است که مجبورم دوروز یکبار به روزش کنم. 

خلاصه همه اینها را گفتم که بگویم توی تمام آدمهای دنیا خیلی کم هستند آدمهایی که مشتاقانه بخواهم هرروز بهشان بزنگم، (والا به دیگران هم میزنگم اما خوب مثل مادر جانمان سیم تلفن را نمیسوزانم)همسفرم بهارم و یکی دونفر دیگه.حالا فکرش را بکنید، غیر از همسفر، بقیه معمولا منرا میپیچانند، بد هم میپیچانند، آدم دلش میخواد سرش را توی دیوار بکوبد.بهار که دق به جانم میکند تا حرف بزند، دیگران هم ...بی خیال. 


مریم و عادت نمیکنیم

عجب پنجشنبه قروقاطی داشتم، با یک شب خواب بد که انشالا خدا باعث و بانیش را صفایی بدهد، صبح بدی شروع کردم، پر از حس  بد و دلشوره، فکرش را بکنید شما حالتان اینگونه باشد، آنوقت همسفرتان خیلی عمیییییق در آغوش خواب باشد، خیلی حس کلافه کننده ایه، مجبور شدم بیدارش کنم و  صبح پنجشنبه را برخلاف قرار قبلیمون که میخواستیم خیلی دیر شروع کنیم، از همون اول صبح استارت بزنیم و یاعلی. حال آزاردهنده ام با ورود به استخر و شناور شدن توی آب هرچند به شکل یک قورباغه درب و داغان بهتر شد و کلی هم غر غر مربیم را شنیدم که آخه اینهاااا چیه، تو چرا درست و حسابی مرخصی نمیگیری و هرروز نمیایی کلاس و آخه با هفته ای یک روز که چیزی درست نمیشه و...البته همینکه من توی آب میرم و مثل یک تکه سنگ پایین نمیرم و لبه استخر را ول میکنم و میرم وسط خیلییییی خوبه، اشکال نداره که مربی جان نمیپسنده، من که راضیم، خدا هم راضیه، رضایبت مربی را فعلا بی خیال.

*من خیلی دوست دارم اهل قضاوت کردن نباشم، خیلی سعی میکنم به خودم بقبولانم همیشه همه حقیقت چیزی نیست که من میبینم، اما خوب بخشی از وجود ضعیف من هست که گاهی احمق میشه، نفهم میشه و برخلاف ایده آلهای ذهنی من عمل میکنه و فیلم امشب باز تلنگر بود برایم، همیشه همه چیز اونی نیست که میبینی، موضوع فیلم شاید تکراری باشه، مد این روزها، یک چیزی مثل شک و خیانت، اما جدای از این حرف، یک کمی هم آدم را قلقلک میداد، خبلیها شاید مثل آقا پسرهای ردیف جلویی ما بلند بشن برن، خیلیها هم دوست داشته باشند.

*یک انیمشن کوتاه چند ثانیه ای، هر شب قبل از بخش فیلم ، روی پرده سینما پخش میشه و یک آدم با حالتهای مختلف توی صورتش شاد، خشمگین، کمی راضی و یا کمی نا راضی نسبت به فیلمها عکس العمل نشان میده و این میشه مثلا برای تبلیغ رای مردم و ما فهمیدیم که کرج چون شهرستاااااانه، اصلا جزء رای گیری حساب نمیشه و رای فقط مال پاینخت نشینها است و این یعنی ما فقط باید هرشب اون انیمشین رو اعصاب را ببینیم و هیییییچ حق رایی نداریم و کلا خیلی ناااااامردین.

*هیچ مدلی نمیفهمم چطوری پدر مادرها حاضر میشن بچه های کوچولو را بیارن سینما و این فیلمها را به خورد بچه بدهند، امشب چهارمین شب بود و حداقل تا امشب هیبچ کدوم فیلمی نبوده که یک بچه بخواد ببینه، آقا نکنید این کارها را آخه.

*پاک کردن و شستن صورت در آخر شب، یکی از خرترین کارهای دنیاست.

نمیدونم نتیجه چند روز پشت سر هم. فیلم دیدنه یا نتیجه هر کوفت دیگه ای که تا صبح خواب جفنگ دیدم و الان توی دلم مثل واکنش سود و اسید قل قل میکنه و مثلا دلشوره دارم، دارم از خواب میمیرم اما میترسم بخوابم، اه اه چه حال گندیه.

مریم و امکان مینا

تا حالا شده توی یک جلسه گیر بیافتین، جناب همکارتون تمام وقت  تق تق با خودکارش بازی کنه، بره رو اعصابتون، هیچ غلطی هم نتوانید بکنید؟

تا حالا شده یک دونه از دستکشهاتون را گم کنید، اونی که باقی مانده بره رو اعصابتون، هی چندباری همسفرتون بگه بیا، دستکشت پیدا شد، هی شما بگید، عزیزم، دلبندم، این همونیه که بود، اون یکی گم شده،  بعد مجبور بشین خو دتون اونی که باقی مانده را گم کنید تا نره رو اعصابتون؟

تا حالا شده به خاطر بی دستکش ماندن، برید چرم بخرید از نوع مشکی، حس قاتل بودن بهتون دست بده، نتونید ازش استفاده کنید؟

تا حالا شده از بس فکر میکنید خیلی به سینما نزدیکید، بی خیال  تا آخر وقت تو خونه بمونید، از خونه که بیرون اومدید، دور شدید، یادتون بیاد ای بابا، بلیطها جا مانده، برگردید، به فیلم دیر برسید؟

*در مورد امکان مینا هم، بی خیال.همان که اسمش تو تیتر این پست هست کافیه.

*دیدید بعضی کلمه ها خیلی  معمولی هستند، اما وقتی از یک نفر مثلا خاص میشنوید، خیلی سنگین میشن، انگار یکی زده  تو‌گوشتون.