مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

یک سلام بیابانی از وسط بیابان

سرویس شرکت خراب شده، وسط بیابان دقیقه ها را میگذرانیم. راننده کلافه شده از خوابیدن ملت، بلند بلند حرف میزند، لامصب همه خواب نازنینم را پرواز داد. ذهنم پر میزند به سمت قوری چای موجود در شرکت که لحظه لحظه کمتر می شود.

*این انصافه آخه؟ شب را با خیال صعود ژاپن بخوابی، صبح ببینی چشم بادامی ها پررررررر؟

*دوستان اگر علاقه به حذف تیمی دارید اعلام کنید من طرفدارش بشم. تو هر بازی  ، ته دلم ارادت به جایی پیدا کردم، اون یکی رفت بالا.

سلام

صبح گرم شما به خیر

اگر دید خبری از من نیست یقین بدانید ذوب شدم  و در زمین فرو رفته ام از شدت داغی روزگار.

حدسم اینه که این روزها خداوند مهربان با نمایندگانی که خود را منتصب به او میدانند مسابقه گذاشته که ببینند کدام یک میتوانند ملت را بیشتر برشته کنند‌. آخه من قربانت بروم، ۴۹ درجه؟ ۵۳ درجه؟نه توی جنوب همیشه داغدار و داغدیده و داغ، همین وسطها، نزدیک همین پایتخت نشینهای دردانه.

آخه این انصاف هست، پدر مادر اینجانب با سوییشرت اونور گوشی باشند و ما در عریا.نترین شکل ممکن اینطرف در حال عرق ریزی.


سلام

به روال هر هفته رفتم که یک دسته گل میخک بخرم، زرد، قرمز، سفید و بنفش، همه را این اواخر خریدم.عاشق سفید خالص و صورتی یک دستش هستم. دسته صورتی را برداشتم، برخلاف همیشه تعداد شاخه های گل نصف شده، پای صندوق که اومدم حساب کنم، قیمت دسته گلم ۵۰۰۰ تومان افزایش پیدا کرده.سعی میکنم قانون مهلت ۲۴ ساعت زندگی را تو ذهنم مرور کنم و با لبخند به جلن فروشنده غر بزنم. با اینکه دلیل کم شدن گل و گران شدنش را میدونم، باز هم میپرسم و بازهم جواب تکراریه این روزها را میشنوم، چی گران نشده که این یکی گران نشود؟

شاخه گلها را که توی گلدون گذاشتم، دلم ریخت از قشنگیش. اشکال نداره که تعداد شاخه هاش کم شده، هنوز هم دل میبره.

* امروز هم روزی بود برای خودش.


سلام

تو خونه ما اخبار دیدن ممنوع شده، بی بی سی، من و تو، شبکه خبر داخلی، شبکه خبر خارجی، هرچیزی که بخواد شایعه و حقیقت را بیاره تو خونه، هرچیزی که بتونه سر منرا از زیر برف بیاره بیرون. اما همه اینها بستم و باز میشنوم، میبینم و چینی بند زده آرامش درونم باز میشکنه و میریزه پایین و من خالیتر از خالی میشم.

دنیای خودم را ۲۴ ساعتی کردم. به خودم قول دادم هر روز صبح که بیدار میشم فرض کنم آخرین ۲۴ ساعت زندگیم را قراره بگذرونم و اینطوری ذهنم را از چه خواهدشدهای آینده دور کنم.

*دلم یک بغل آرام کننده میخواد، یک بغل که همینطوری که تابم میده تو گوشم بگه نگران نباشم و قطعا قرار نیست بازهم بازنده بازی دیوانگان ما باشیم . یک نفر که وقتی من جیغ میکشم که میخوام برم نگه باشه، تو برو، اما از من نخواه که فرار کنم. یک نفر که وقتی تمام ترسهای احمقانه من اشک میشه و فریاد، منطقی حرف نزنه و از من منطقی بودن نخواد.

*دلم یک زندگی دور میخواد توی یک روستا، پشت کوهها،جاهای دور دور.

سلام

یک دختربچه ابلهی درون من و یک پسربچه لجبازی درون پدر  هست که با وجود گذشت یک‌عالمه سال از بودن من  و درکنار اینکه با تمام وجودم عاشقانه دوستش دارم، گهگاه چنان میزنیم همدیگر را درب و داغان میکنیم که حد ندارد. راه دور و نزدیک هم ندارد، چه آن زمانیکه در خانه پدری بودم، چه روزهایی که دور شدم، چه این روزهایی که خیلی دور تر از هم قرار گرفتیم، نمیدانم چرا نه او زبان مرا می فهمد و نه من زبان اورا.

کوچولو که بودم، بعد از تنشهایی که پیش می اومد، می رفتم تو کمد دیواری و  زار زار گریه میکردم، دقیقا بعد از جرو بحثهای احمقانه فکر میکردم دنیا به آخر رسیده و هیچ وقت چیزی درست نخواهد شد.

بزرگتر که شدم، هنوز همان اوضاع هست، بحث که پیش میاد، زار زار گریه میکنم و دنبال کمد دیواری میگردم و متاسفانه کمد جایی برای پنهان شدنم ندارد و به جای کمد به همسفر پناه میبرم و از آنجا که هربار او می خندد و حال بدم را نمی فهمد، دقیقا اعصابم را بیشتر داغون میکند و بازهم فکر میکنم دنیا به آخر رسیده.

از دیشب تا حالا ذهن و روح خودم و پدر را جهنم کرده ام، البته همسفر و مادرک هم سهم و حضوری در جهنم دارند. احمقانه دلم نمیخواست دیگه تماس بگیرم و خوشبختانه غلظت حماقتم کاهش یافت و تماس گرفتم و دیدمش و به خیر گذشت.