مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

خسته از یک صبح پرکار و کمی بحثهای تمام نشدنی سراغ پدرک و مادرکم  رفتم. اولین روز کاری بدون برادرک و همسرش  را میگذراندند و نگران بودم تنهایی جایی بروند و گم شوند. توی فروشگاه بودند که جواب دادند. هردونگاهشان  هنوز مست دیدار پسرکشان بود

 دنبال لپه میگردند، مادرک از برادرکم شاکی بود که چرا نگفته لپه ندارند، کافلند و نیدل و روه  و... را گشتند، هنوز لپه پیدا نکردند و مادر نگران بود که مبادا نتواند خورشت بادمجان مورد علاقه پسرکش را درست کند. پدرکم خندان قفسه سبزیجات و میوه ها را نشانم میدهد و میگوید، جای توی علفخوار اینجا خالیه. دوربین به دست برای مادرکم بستنی میخرد و در جواب اعتراض من به خرید بستنی و یادآوری دیابت مادرک، میگوید بابا ، مامانت اینجا سالمه سالمه، نگران نباش.

عشق میکنم از رنگ نگاهشان و از دلم میگذرد میشود که رنگ نگاه همه پدرمادرها شاد شود؟ یاد پسرکی از نیروهایم افتادم که دو پسر شیطان دارد و اوضاع مالیش روبراه نیست و نگران و غمگین برای پسرهایش هست.


نوشته شده در دوشنبه 4 تیر 1397ساعت 13:55 توسط مریم نظرات (0)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com