X
تبلیغات
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام به روی ماهتون

شبتون خوش باشه الهی. یک عدد مریم منجمد و لوپرشر در خدمت شماست، اقا چند روزه فشار من به ۹ نمیرسه که نمیرسه، بیچاره شدم از حس سرگیجه. این از نق نق اول کار.

با هوا کیف میکنید؟ یعنی میشه که تابستان دیرتر بیاد؟ میشه که باران بیشتر بیاد؟ میشه هرروز صبح با لرزش و سرما تا پای سرویس رفت؟ الهی که بشود، سردتونه؟ خوب لباس گرم بپوشید.

جانم برایتان بگوید روزگاری میگذرانیم که در آن سگ میزند و گربه میرقصد، من هم دور از هردوتاشون ایستادم و دنگ و دنگ دست میزنم. چند روزی بود که میخواستم بنویسم یعنی دقیقا از چهارشنبه شب ، تو مطب مشاوره ، زمانیکه مشاور با صراحت بهم گفت: شما بسیار خودخواهی و فعلا صلاحیت پذیرش فرزند نداری و من با تمام وجودم میجنگیدم که اشکهای پشت چشمم پایین نریزند و تو دلم به خودم قول اینجا را میدادم و قول میدادم که بیایم اینجا و همه هوار هوارهایم را بکنم ، میخواستم بیایم و بنویسم، اما راستش چندباری که اومدم، دستم به نوشتن نرسید.  گیج و گیجم و هربار انگار که تازه از شوک درمیام، میرم تو بغل همسفر و بعد از یک عالم فین فین فراوان(خداوند متعال از هرچی کم گذاشته، از بارش چشمان من کم نگذاشته) حرف میزنم، حرف میزنم، انقدر میگم تا شاید ذهنم آروم بگیره.

میدونید تمام راههای من برای رسیدن به فرزند، از مسیر گذشتن من از تمام رویاها و فانتزیهای زنانه ام میگذره،به هر طرف میچرخم، اول میخواهند خودم را، خود کاملم را کنار بگذارم، بعد شاید، ممکن است، احتمال دارد به چیزی برسم، بامزه است نه؟ این چند روز به هرچه مادر در خیابان دیده ام خیره شدم، به مامانی پشت ماشینی با مدل بالا و دو قلوهای روی صندلی عقب، مامانی که کالسکه کوچولویش را تو پیاده رو هل میده، مامانی با سه تا پسر که بزرگترینش را با صدای بلند توی مترو بیشعور صدا کرد، مامانی که دستش دور گردن دختر نوجوانش بود و با هم قهقهه میزدند و قدم میزدند، مامانی با نوزاد خوابش سر چهارراه و ظرف اسفندش.برام سوال شده، همه این مامانها ،قبل از مادر شدن، بررسی صلاحیت شدند؟ تست شدند، غربال شدند، همه امتحان شدند و قبول شدند و حالا که نوبت من هست، هرکجا میروم، هرکجا حرف میزنم، اولین قدم میشود خانه نشینی من و بررسی صلاحیت روانی من و هزار تست مزخرف دیگه.

یک جاهایی از وجودم درد میکنه، بدجور هم درد میکنه، کارم شده لیس زدن زخمهای دردناکم، تا بلاخره ببینم تا کجا میکشم. بامزه هست نه؟

*پنجره توی مطب رو به کوه های البرز باز میشد، نزدیک غروب بود و خنکی هوا و زیبایی فضا عجیب نشانه های گمراه کننده به من نشان میداد، آنقدر در زمان انتظار حال دلم خوب بود، که بی برو برگرد انتظار جمله هایی شیرینتر از آنچه شنیدم داشتم، گاهی عجیب و احمقانه به دلم دل خوشی میدهم.

*یک دست گل میخک صورتی روی میز گوشه کنار خونه قرار گرفته، هربار که نگاهم بهش می افته، تمام سلولهای حسیم از زیباییش به کار می افته و بارها و بارها از ذهنم میگذره که زندگی هنوز خوشگلیهاشو داره

نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1397ساعت 21:08 توسط مریم نظرات (3)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com