X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

صبح زود زدیم به دل جاده، مادرک تماس گرفته بود که حتما بروی زیارت، نتونستم دروغ بگم بهش، گفتم مامان جان هرکاری میکنم راه دلم سمت اونجا نمیره. ناراحت شده و اصرار داره و من هم هی جوابهای خودمو میدم و توضیح میدم و ‌...

دیشب رویا و کابوس داشتم با هم. حسهای خواب گاهی اونقدر اثر گذاره که دلت نمیخواد به هیچ کسی بگی و الان با خواب پشت لب مونده اومدم اینجا که باز بیرون از اینجا حرف نزنم و محکوم به زن احساساتی نشوم  و بحثهای تکراری نشنوم .

* لحظه خروج از شهر دلم نیامد که روی پل آخر توقف نکنم و به یاد اونها که میخواهنش نگاهی نیندازم.

نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1397ساعت 07:45 توسط مریم نظرات (1)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com