مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

بلاخره بعد از چند روز شلوغ، ارامش به خانه ام برگشته. یک سکوت فوق العاده تو گوشه گوشه خونه ام پیچیده و با قدرت سعی میکنه تمام جیغ و دادهای این چند روز را از گوشه گوشه ذهن من بکشه بیرون. احساس میکنم دیافراگمم پاره شده از بس که با پرش تپلکهای خواهرک برروی شکمم سورپرایز شدم. پرده های گوشم هم بنا به عادت خانواده خواهرم مبنی بر با فریاد سخن گفتن کمی آسیب دیده. یکی از مزخرفترین فیلمهای ممکن را بنا بر اصرار تپلک بزرگتر دیدم و واقعا نمیدانم وروجک از کجا با این فیلم آشنا شده. هربار راه رفتم، یک چیزی یا به کف پایم میچسبید یا به پایم فرو میرفت. روی هرجایی که میشود چیزی آویزان کرد، تکه لباس کوچکی قرار گرفته بود و واااااای از اخلاق بد من که خیلی مردم گریزانه حتی حوصله عزیزانم را برای مدتی کمی طولانی ندارد. میدانم بد است، میدانم  رفتار غیر  اجتماعی است اما وقتی به نظم زندگی دونفره عادت میکنی، ترک عادت ازارت میدهد.

* تمام سهم من از جشنواره امسال مراسم اختتامیه بود که به دلیل هیچ ندیدن کلا گنگ و گیج بودم.

*کتاب فروش مهربون به قولش عمل کرد و کتابم را آورد، هورااااا. در فاصله قرار گرفتن کتاب روی میز فروشنده و خروج کارت از کیفم، جلد کتابم مزین به یادگاری از تپلک کوچک شد و گاز گازی.



نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1396ساعت 22:54 توسط مریم نظرات (1)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com