X
تبلیغات
زولا

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

امروز مجبور شدم یک مسیر را با تاکسی برم، تاکسی نایاب بود و اولین پراید کاملا قراضه ای که مسیرش با مسیرم یکی بود سوار شدم. راننده یک آقای نسبتا مسن بود و من هم تنها مسافرش. پرسید که این موقع شب از سرکار برمیگردم؟ جواب بله دادن همانا و روشن شدن موتور ایشون همانا:

راننده: آخه شما زنا چرا با خودتون اینکارها را میکنید؟ برا چی میری سر کار؟ بمون تو خونه بخواااااااب

مریم: خوب چقدر بخوابم.

راننده: یعنی ، بگیرید بخوابید دیگه. لابد صبح زود هم میری سرکار. آخه این موقع خونه برگشتنه؟

مریم:----

راننده: حالا کجا کار میکنی؟ اصلا چکار میکنی؟ چقدر میگیری؟

مریم برای حفظ آبرو حدود دو برابر مقدار دریافتی واقعی را اعلام کرد. محل کار را هم کاملا پرت و پلا اعلام کرد.

راننده: واسه اینقدر خروس خون میری، این موقع شب برمیگردی؟لابد شوهرت هم اینقدر میگیره. چتونه اینقدر حرص میزنید. بچه ها که حتما بزرگ شدند و مشغول درسن.

*مکالمه خیلی ادامه داشت. حس تایپ همش نیست. فقط نتیجه گیری آخرش این شد که قطعا یه روزی که من دیگه بچه دار نمیشم و نازا میشوم(دقیقا با همیم ادبیات) حتما شوهرم  دلش بچه خواهد خواست و یک هوو برای من خواهد آورد.

**این اولین و قطعا آخرین مکالمه من عجیب و غریب و طولانی من با رانندگاه تاکسی خواهد بود. کاملا میدانم حرف زدن در مکانهای عمومی و با غریبه ها اصلا کار درستی نیست، اما گاهی همینجوری چند دقیقه حرفهای خیلی خیلی ساده و بی هدف با یک غریبه میتونه کمی روح و روان پر استرس را کم کنه.

*** اینجا نوشتن که زیاد میشه، خودم هم میفهمم که روح و روانم به هم ریخته. حجم اخبار بد که حتی اگر گوشهایم را هم محکم بگیرم باز به لایه های درونی گوشم میرسه، قلبم را فشار میده، امشب  اسم شاهین شهر و فولادشهر را که شنیدم( تو  شهر اول به دنیا اومدم و تو شهر دوم چند سال زندگی کردم) مجبور شدم دقایقی را مثل فلک زده ها زار زار گریه کنم  و تا همسفر کانال را عوض نکرد آروم نگرفتم.

بالا و پایینهای روتین زندگیم هم که مثل همیشه محکم و پا برجا سرجایش قدرت نمایی میکند. تمام وجودم آرامش همگانی میخواد.

*خاطره خوب من، خوب باش و خوب بمان.

نوشته شده در سه‌شنبه 12 دی 1396ساعت 23:55 توسط مریم نظرات (0)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com