X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

این مریمی که میاد اینجا و مینویسه، مدل به مدل اخلاقهای گند و مزخرف داره و هرچند وقت یکبار یک چیز هایی را رو میکنه. از بین اطرافیانش اونهایی که بیشتر بهش نزدیک هستند و بیشتر باهاشون قروقاطی شده، بیشتر از همه در معرض ترکشهای این اخلاقهای مزخرفش قرار میگیرند. غریبه ها خیلی کم متوجه مشنگیات قرار میگیرند مگر اینکه بدشانس باشند و تو یکی از مواقع معدود که تو زندگیم حضور دارند اتفاقی پیش بیاد و یکی از این شاهکارها رو بشه.

این روزها کمی فشار همه جانبه روی ذهنم هست و امادگیم برای اتشفشان شدن زیااااد. میگرنم هنوز ادامه داره، کارم به شکل عجیبان غریبانی دست گذاشته روی گلویم و فشار میدهد، همسفر هم غررررررق درکارش هست و مدل به مدل پروژه برای خودش چیده ، پیک عشق مادری هم زده بالا و جور ناجوری انرژی ازم میگیره و هزار جور خودم را کنترل میکنم تا یک گند جدید و درست حسابی نزنم، چندتا اتفاق ریز و درشت هم به این مجموعه اضافه کنید. کلا دلم  حرف نزدن و سکوت مطلق میخواد، سرکار که شرایط فراهم نیست، امیدم به خانه هست اگر بگذارند.

مدتی است کلید در را درون قفل نچرخانده ام تلفن‌خانه زنگ‌میخورد، کافی است به جواب دادن نرسم، صفحه موبایلم روشن و خاموش میشود، انرا هم جواب ندهم ، موبایل همسفر زنگ‌میخورد.مکالمه هم اینجوری شروع میشه، کجاییییی؟ چرا جواب نمیدید؟ چه خبرا؟؟؟؟؟چرا حالت صدات اینجوریه؟ چرا ...

من از شنیدن صدای تلفن بیزارم، موبایلم سالهاست روی سایلنته و حتی یادم نیست اهنگ زنگ خورش چیه؟ گاهی تو هیاهوی زندگیم واقعا دلم نمیخواد در دسترس باشم. گاهی واقعا نمیدونم در جواب سوال زشت چه خبرا؟ چی بگم. وقتی این  تلفنها ادامه پیدا میکنه، وقتی بدون هیچ کاری هی سوال تکراری چه خبر پرسیده میشه، وقتی از هر راهی برای پیدا کردنم استفاده میشه، وقتی هر اهنگی از مدل حرف زدنم تحلیل میشه و تو اوج خستگی و درحالیکه هنوز لباس کارم‌تنم هست باید جواب بدم که چه خبرا، خوب اوضاع خراب میشه، به قول مادرک ادب مدبم که ندارم، همین‌میشه که یک روز مثل امروز در حالیکه با یک‌دست گوشی را زیر گوشم نگهداشتم و با اون دست دکمه های مانتو را باز میکنم و دلم ارزوی دست سومی را برای ماساژ سرم دارد، بد میشم و تلفن را قطع میکنم، هرچه گوشی هست را هم در ناکجا اباد قرار میدم که روشن و خاموش شدن صفحه را نبینم و جماعتی را از خودم بیزار میکنم .

*چون میگذرد غمی نیست

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1396ساعت 00:17 توسط مریم نظرات (2)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com