مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

تا حالا شده بخواهیداز خونه بیرون برید اما هیچ کجا را نداشته باشید؟ کفش میپوشی، از پله پایین میایی درب خروج را هم باز میکنی اما هرچی نگاه میکنی هیچ طرفی جایی نداری بری. سه روز قبل یکی از بدترین و زشتترین بحثهای زندگیم را با همسفرم داشتم، آنقدر زشت و تلخ که هنوز بعد از گذشت ۳ روز دارم فکر میکنم واقعا ما دوتا بودیم که اینجوری با هم حرف زدیم؟ نمیدونم چی شد، چرا اینجوری شد، فقط میدونم مزخرف بود. حتی نمیتونستم هوای خونه را تحمل و تنفس کنم و البته هیییییچ جایی هم نداشتم که برم و چند دقیقه نباشم. از عوارض زندگی در غربت و دور از هر دوست و آشنایی میشه اینکه با میگرن عود کرده از خونه بزنی بیرون و بعد از سالها پا بگذاری توی یک مسجد، هرچند نه ظاهرت شبیه اهل مسجد هست نه حال و هوایت. آنقدر هم حال خودت داغون باشه که اصلا نگاه و کنجکاوی دیگران به چشمت نیاد.

نمیدونم چی میشه هرچقدر مطمئن باشی آدم زندگیت را میشناسی، شریک شبانه روز زندگیت رامیشناسی، فکر میکنی سالهاست که تو بالا و پایین زندگی درکنار هم بودین، یک روزهایی، یک لحظه هایی پیدا میشه که  یک لایه های پنهانی میاد رو و  تمام شناخت و باورت را به هم میزنه. آنقدر همه چیز عوض میشه که حتی خودت را هم دیگه نشناسی. مشنگی که به مغزت فشار میاره دلت میخواد یک جیغ بلند بکشی و بگی، استپ، من دیگه نیستم. من از بازی میرم کنار.

بگذریم، الان ۳ روز گذشته، اونقدر گذشته که همه قواعد اخلاقی و عرفی یادم بیاد . یادم بیاد همه چیز اونقدر شوخی نیست که با یک دکمه استپ پیاده بشی و بکشی کنار. یادم بیاد که میشه به زور نشست و طرح یک سفر شمال ریخت. به زور لبخند بیاری رو لبت و خودت تو دلت خودتو مجبور که ببخشی. میبخشی اما قطعا یادت نمیره، قطعت زنگ بعضی کلمه ها هنوز تو گوشت سوت میکشه.

*من حالم خوبه. یک لیوان چای بخورم حال گندم سرجاش میاد. سفر هم که برم حتما یادم میره چی گفتم و چی شنیدم.

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1396ساعت 20:07 توسط مریم نظرات (0)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com