X
تبلیغات
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


نمیدونم شماها هم  ته وجودتون یک بخش سنتی و خرافاتی شدید که معمولا پنها شده و مخفیه دارید یا نه؟ من درکنار هزار تا نشانه ظاهری و غیر ظاهری سنتی و خرافاتی که دارم، یک بخش درونی هم دارم که گاهی عجیب طغیان میکنه و ابراز وجود میکنه.بین خودمان بماند خیلی هم این بخش پنهان شده را دوست دارم. این روزها هم زیاد ملاقاتش میکنم.خلاصه که روزگاری داریم.

*آخر هفته ای که گذشت را در جوار خاندان پدری بودم و مهمان مادربزرگ برای مراسمی کاملا خانمانه.مادربزرگ جان سخت گیری دارم. از انها که حرف حرف خودش هست و اگر تمام سلولهای وجودش دردمند باشد و هزار مشکل در راه رفتن داشته باشد، بایدانچه مبخواهد بشود. پوست ادم رامیکند از بس در مهمانیهایش سفارش چای میدهد و در پذیرایی سخت گیری میکند و وای به حالت جلویش سوتی بدهی. مشغول اماده سازی وسایل پذیرایی بودیم. توی یک اتاق که خیلی قبلترها به عموی کوچکم تعلق داشت. من بودم و خواهرک و تعدادی دیگر از نوه های هم جنس و تقریبا هم سنمان. یادمان افتاد این اتاق همیشه انبار پذیرایی عیدهای مادربزرگ جان بوده است. یادمان افتاد که چقدر مدل به مدل شیرینیهایش را در این اتاق کشف میکردیم. یادمان افتاد که یک بار کشیک دادیم و چقدر از جعبه ها را خالی کردیم و عمو جان سر رسید و مچمان را گرفت و البته آبروداری کرد.

*تمام تختم پوشیده شده با لباسها و وسایلی که میخواهم ببرم، گیج شدم از همه کارهایی که تمام نمیشوند.برای سفرم خیلی برنامه ریختم و تلاش کردم که بشود، اما نمیدونم چرا حالا که نزدیک رفتن شده حس بد دارم، ته دلم از عذاب وجدان در حال مردنم، از اینکه سفره هفت سین را با مادرکم نمی چینم و نیستم، این اولین سالی است که من با پدر و مادرم سال را تحویل نمیکنم. جای خوبی هستم، پیش براردرک هستم، اماحالم خوب نیست.دلم برای تپلمهای خواهرک که تا حالا عید بی من نداشتند کلافه هست.فکرش را بکنید، یک زمانی میخواستیم مهاجرت کنیم، برای روزهایی کمتر از یک ماه دارم خودم را میخورم،....بی خیال.


نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 22:50 توسط مریم نظرات (4)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com