X
تبلیغات
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در سه‌شنبه 24 مرداد 1396ساعت 16:07 توسط مریم نظرات (0)


سلام

تا حالا برای کارم به خیلی از بیمارستانها  رفتم، معمولا برخورد خوبی دارد، اما، چشمتون روز بد نبینه، امروز یک مرکز رفتم، صاحب نازنین بیمارستان که من به اشتباه هی آقای دکتر صداش میکردم ،کل تیم را شست کرد و پهن کرد. تصور من این یود که اگر رییس بیمارستانه پی آقای دکتره. به من اینطوری جواب داد که دختر جون!!!من مهندسم. من کارخونه دارم فلان جا. من همتون را میخرم. من وزیر آویزون میکنم، من.....

طبق سیاست شرکت مبنی بر همیشه حق با مشتری هست، زبان در کام  بود ولی ،خفه شدم از بس جلوی جواب دادن را گرفتم و حرف نزدم . بعضی موقعها جواب ندادن و ساکت بودن خیلی سخته.


نوشته شده در سه‌شنبه 24 مرداد 1396ساعت 14:33 توسط مریم نظرات (0)


سلام. صبح اول وقتتون بخیر

به نظرتون میشه امیدوار بود این هوای خنک صبحگاهی ادامه دار باشه و جدی جدی این بوی پاییز باشه که داره نزدیک میشه؟

راننده سرویس ما علاقمند به اهنگهای محشر قدیمی هست. هرچقدر راننده قبلی جینگیل پینگیل و جدید میپسندید این یکی تو فاز خودم کار میکنه. بفرمایید  صبح خنک با طعم هایده.


نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1396ساعت 06:58 توسط مریم نظرات (0)

توی همه سالهای زندگیم یادم نمیاد درست نشونه گیری کرده باشم. کلا هر هدفی گرفتم با حداقل ۹۰ درجه انحراف  ،به ان برخورد کردم.

حال و احوال امروزم خوب نبود. خسته بودم و عصبی. همسفر هم خوب میدانست و از اونجایی که به صورت کاملا اتومات وقتی من میرم تو فاز خودم و ترجیح میدم صدای هیچکسی به ویژه ایشون را نشنوم، دقیقا همین اوقات زبان همیشه سایلنت ایشون به کار می افته، خیلی هم پر نمک به کار می افته. هی جواب ندادم، هی جواب ندادم، احساس کردم باید یک بلایی سرش بیارم تا بی خیالم بشه و دست از سرم برداره. پرتاب دمپایی روفرشی و کمی جاخالی ایشون همانا و ریزش شیشه ویترین همانا.لعنتی بیشتر از یک ملیون قسمت شد.

بیشتر از یک ساعت هست که داریم خرده شیشه جمع میکنیم و هنوز هم ریز ریز دیده میشه. حیف که دمپایی به هدف نخورد.

*آخر شبی شوک دادیم به همسایه ها اما حال خودم خوب شد. بشکن بشکن کار خوبی است گاهی.


نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1396ساعت 23:30 توسط مریم نظرات (1)


سلام علیکم همگی

انشالا که تو این گرمای آدم تبخیرکن جان سالم به در برده باشید. من هلاک شدما هلاک.

جانم برایتان بگوید امروز بازدید بیمارستان بودم. یک آقاهه ای دور از جان پدر کپی او بود و چشمهایش مثل چشم پدر بود  و روی تخت خوابیده بود. حالش را پرسیدم، جیگرم کباب شد وقتی مثل بابا حرف زد. ناراحت بود برای بچه هایش، برای اینکه درگیرش شده اند، میگفت هرروز از خدا میخواهد  روز  آخرش باشد و اینقدر زحمت ندهد به بچه هایش. من‌مشنگ هم بالای سرش های های گریه کردم وقتی اینطوری گفت. فکر کنم دیگه تو بیمارستان راهم ندهند از بس ظرفیت حضور ندارم. خدا وکیلی مواظب جسم و جانتان باشید اساسی. نصف تختهای دیالیز را زیر ۴۰ سال اشغال کرده اند. نمک هم نخورید(من به شدت زندگی کم نمکی دارم و تبلیغش را هم میکنم شدیدا،باورم نمیشود کسی سرانجام فشار بالا را بداند و نمکدان سر سفره بیاورد).

آخر هفته شاهکاری زدم اساسی، قصد استخر رفتن داشتم. قضیه ای پیش آمد و عجیب رفتم تو حال و هوای غم و غصه.همچین چیلیک چیلیک اشک میریختم و تو دلم میخواست الان مشغول رساندن پسرهایم به استخر بودم که نفهمیدم چطوری گورومبی کوبیدم تو دیوار. قلبم ایستاد از صدای بدش. جرئت پیاده شدن هم نداشتم. خدا خیر بده پیر مرد مهربونی که اومد گفت گریه نکن دخترم چیزی نشده،فقط  قالباقت افتاده و رینگت تاب خورده و درخت داغون شده. بنده خدا دلش نیامد چراغ شکسته و بالای چراغ له شده و...را بگوید.راستش نمیدونستم با این رینگ‌میشد رانندگی کرد یا نه. عکس گرفتم و فرثتادم برای همسر خواهرک و هزار جور تهدید سوار کردم که قضیه را به همسفر لو ندهد تا من از استخر برگردم. برای آسان سازی اعلام قضیه یک بسته شکلات جینگول و گراااااان خریدم که تقدیم همسفر کنم تا وقتی پذیرای دانشجوهایش هست پذیرایی کند.منتها حواس پرتم اجازه نداد فکر کنم که وقتی شکلات در ماشین هست و ماشین در آفتاب تابان بالای ۴۰ درجه پارک میشود و بانوی راننده مشنگانه به استخر میرود و رفتنش با خودش هست و خروجش با سوت پایان تایم است،چه بلایی سر شکلات می آید؟ اینجانب خبر داغونیه چشم ماشین را همراه با یک‌پاکت شکلات مایع به همسفر دادم. بی انصلف آبرو برایم نگذاشته از بس همه جا تعریف کرده است.

*من هم‌مثل خیلیها عاشق و کشته مرده میوه های تابستانم. به خصوص هلو انجیری،خیلی خیلی این خنگول پت و پهن را دوست دارم. تو راه برگشت از بیمارستان توی یک مغازه دیدم و ذوق زده خریدم.بسیار بسیار خوشگل و چشمک زن هستند ولی گرمازدگی و حال بد پس از بهزدید اجازه نداد درست حسابی میوه را چک کنم. موقع ۷وردن یکیشون توی خونه متوجه خرابی شدم. میوه ها را که درست حسابی نگاه کردم یک گوشه از هر کدوم یک سوراخ بسیاااار ریز دیدم. خیلی ریز اما وقتی پوسته هلو کنار نیره زیر همون سوراخ ریز یک عالم خرابی بود. همه میوه ها همین شکلی بود و باز غمگین شدم از این ریزه میزه ای که ندیده بودم. آنقدر نست دیدن روی ماه هلو جان بودم که سوراخ کوچولو را ندیدم مثل خیلی ریزه ریزه هایی دیگه تو زندگیم که وقتی پوستش کنار رفته یک گند بزرگ دیده شده.


**این پست اگر نیم ساعت پیش نوشته میشد احتملا کلی ناله و نق نق داشت. اینستا گردی و دیدن یک پیچ محشر از یک دخترک پرنشاط کلا فازم را عوض کرد و شما را از آه و ناله هایم نجات داد.

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1396ساعت 20:56 توسط مریم نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    73  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com