X
تبلیغات
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

جمعه شبتون به خیر باشه الهی

عرضم به حضورتان که چند روز  قبل دوستان و همکاران قصد خرید هدیه مشترک برای دوستی بودند. نوع هدیه را با توجه به روحیات دوست جان دوست نداشتم، مثل آدمهای ننر و نخاله از جمع انصراف دادم و در نهایت روی میز هدیه کتاب گویای کیمیا خاتون(خرید به پیشنهاد فروشنده مهربان بود) بود و یک تابلوی نقره. دوست جان ذوق بسیار کرد از کیمیا خاتون و لطف کرد و قبول کرد که اول من کتاب را گوش کنم و بعد خودش . ایشون  کیمیا را میشناخت و جزییاتی  از داستان را گفت و من بیسواد ادبیاتی را برای شنیدن آماده کرد. عشق کردم این چند روز از شنیدن صدای گوینده و توصیفات قشنگی که در کتاب آورده است. نمیدانم تا حالا چند ساعت شده اما عجیب دلم چندین ساعت  رانندگی پیوسته میخواهد و شنیدن  جزئیات زندگی کیمیا خاتون  . خدا خیر بدهد  آقای فروشنده مهربان را که هربار کلی توصیفات منرا میشنود و خوب راهنمایی میکند و این کتاب نتیجه راهنماییهای ایشان بود.

وقتی یک بیسواد ادبیاتی سراغ ادبیات میرود ، نتیجه اینطور  میشود که از میانه های داستان چشم دیدن شمس و مولانا را ندارد. خدا آخر و عاقبت داستان  را خیر کند، قرار بود باب آشتی با ادبیات و شعر کهن باز شود نه اینکه چشم دیدنشان را نداشته باشم.

*همسفر هم ارادت خاصی پیدا کرده به داستان، داشتن همشنوا گاهی عجیب داستان را دلچسبتر میکند.




نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت 1397ساعت 23:02 توسط مریم نظرات (1)

سلام

توی راه پله خونه بودم که صدای گوشیم بلند شد. همینطور که کلید را تو در مینداختم ، تصویر بهار روی گوشی اومد با اشکهایی که گوله گوله از چشمهاش میریخت رو صورتش. به هوای  اینکه باز مامانش دعواش کرده و لوسانه به من پناه آورده، پرسیدم تپلک چی شده باز؟

جواب که داد، حس کردم قلبم داره می ایسته، یک دنیا خاطره تلخ سالهای مدرسه تو سرم چرخید، یک عالم حس نفرت تو دلم دوید، انگار لحظه ای که خودم با گشت،_ لعنتی ارشاد درگیر شدم، انگار لحظه ای که تو بازداشتگاه گفت لباست را در بیار و بنشین، انگار یک عالم نفرت که تو تنم چرخید، انگار هرچی حال بد که روحت را مریض کنه اومد سراغم.

۷ دخترک، ۷ فرشته نازنین ۸ ساله، بدون اینکه حواسشون باشه تو چه جهنمی دارند بزرگ میشن، بدون اینکه بفهمند ، تو مدرسه هایی دارند درس میخونند که یادشون میده دنیای قشنگ خونه با دنیای مزخرف مدرسه فرق داره، توی زنگ تفریح رقصیدند، مقنعه هاشون را باز کردند(از سر در نیاوردند، دخترها میدانند چی میگم، برگردان روی سرشون گذاشتند) و رقصیدند.شعر هم خواندند، آهنگ بهنام بانی را خوانده اند و کتک خوردند، هرکدام دو تا توی صورتشان خوردند. بعد هم به دفتر رفتند، باز هم کتک خوردند، بهشان گفته اند که اخراجتان میکنیم، انضباطتان را هم صفر میدهیم، کارنامه هم بهتان نمیدهیم.

بهارکم، تپلکم، نازنینم از ترس جیش کرده، باور میکنید؟ دخترک ۸ ساله لباسش را از ترس خیس کرده و فکر کرده دنیا به آخر رسیده .

خدا را شکر ۷ مادر این ۷ دختر قصد شکایت دارند، قصد دارند مدیر را به چهار میخ بکشند که به کدام حق کتک زده است، توهین کرده است، ترسانده هست، ته دلم خنک شد که اینبار ۷ دختر ، ۷ مادر پشتشان هست و قرار نیست اتفاق مدرسه در خانه هم تکرار شود.

نمیدانید که من با چه نفرتی از مدرسه بزرگ شدم، چقدر خاطرات تلخ دارم، دلم میخواست حق خالگی داشتم، میرفتم پیش اون  مدیر که خیلی خیلی شبیه مدیر دبیرستان من هست بگویم منرا میبینید؟ سالها پیش من هم کتک خوردم، توهین شنیدم، لرزیدم، ترسیدم، عذاب گناه داشتم، حالایم را ببینید، هرچی روی سرم قرار میگره سنگینه، روسری روی سرم نمیمونه، از دونه دونتون بیزارم.

* گاهی خودم حجم نفرت درونم را باور نمیکنم.

نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397ساعت 20:11 توسط مریم نظرات (1)

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم؟ نمیشنوم؟

دنیای خرتو خری است، بسیار خرتو خر.

نوشته شده در سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397ساعت 23:09 توسط مریم نظرات (0)

سلام به روی ماهتون

یکی از خیلی چیزهایی که تو دنیا منرا ازار میده، بوی بد عدق آقایانه است. اصلا نمیدانم چرا وضعیت این تو بعضی برادران اینقدر شدید است،  فکر کنید طرف تو حلقت هم ایستاده باشه، تمام وقت نفسم را نگهداشته بودم و در آستانه خفگی بودم که بلاخره ولم کرد، ایییییش، حالم به هم خورد، دلم نیامد تنهایی حال به هم خوردگی داشته باشم، گفتم حال شما را هم بد کنم.

آقا، داداش، اخوی، مذکر، دوش بگیر جان هرکی دوست داری.

نوشته شده در سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397ساعت 16:11 توسط مریم نظرات (0)

سلام

شنبه زیبای اردیبهشتی به خیر و خوشی باشه انشالا برای همتون.

نمیدونم برای شما هم اسمهایی وجود داره که خاص باشه و هرکسی که اون اسم را داشته باشه، تو ذهنتون هایلایت باشه؟ اسمهای زیادی تو ذهن من پررنگه و یکی از اونها اسم ناصر هست. هرجایی من این اسم را بشنوم قطعا سرم برمیگرده و هرکسی این اسم را داشته باشه یه جورایی خاص میشه برای من. حالا به همه اینها اضافه کنید اولین هدیه همسفرت آلبوم باران عشق باشه و سالهای سال هی گوش بدی و گوش بدی و به خصوص  هرموقع از همسفرت دلشکسته باشی، هر موقع استرس داشته باشی، هرموقع غمگین باشی بزاری رو تکرار و بارها و بارها بزاری صدای باران تو گوشت تکرار بشه، اون موقع فوت یک عزیز ناصرنامی خیلی غمگینت میکنه. خبر فوت را که دیدم انگار تمام لحظه های تلخی که با اون اهنگها حالت خوب میشه تو سرم چرخید.  مشنگانه به ناصر جانم زنگ زدم و پرسیدی خوبی داداش؟

حال دلتون خوب باشه انشالا.

نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت 1397ساعت 11:10 توسط مریم نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    97  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com