X
تبلیغات
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


خداجانم  لطفا حواست به چشمهای مادرکم باشد.همه خواسته ها و ناخواسته های منرا بی خیال، این یک قلم رافقط بچسب.

گناه دارد مادرکم، قرار نیست هر موقع بنده های طفلکیت خواستند یک نفس راحت بکشند، سریع برنامه ای برایشان آماده کنی و بخواهی خداییت را ثابت کنی  و بگویی بفرما، نوش جانتان.

چشمهایش هست، حواست هست؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396ساعت 22:45 توسط مریم نظرات (0)

سلام

شبتون بخیر

اگر کمرنگ شدم تصور نکنید خیال خداحافظی از وبلاگ و اینجا را دارمها. نخیر. اینجانب هستم فقط همون قضیه دلنشین و تکراریه ممیزی در راهه. انشالا اگر خدا بخواهد و دیگران هم بگذارند اخر هفته دیگه این قورباغه غول پیکر و چندش ممیزی میل خواهد شد. الان تو شرایطی هستم که ممیزی در کنارش قورباغه که نه، یک پروانه زیبا و لطیف به چشم میاد.

جانم برایتان بگوید یک اقای مهندس پر از مدرک و پر از هوا، با شرکت ما جوین شده و قراره یک کارهایی بکند. یک قرار داد تپل بسته و یک عالمه قول داده به مدیرهای عزیز، بی خبر از آنکه چیز زیادی از زیر ساختها بداند و کمبودها را بشناسد و...

به هوای همان قولها دانه دانه سلولهای ما را سرویس کرده و البته مریم‌جان هم چون در تیم کوفتیه کیفیت( خدا وکیلی صفتش به کلمش میخوره) قرار داره، قشنگ جلوی دید این عزیز دل هست. اوضاع مرا میبیند، میبیند نزدیک دوماه هست به خاطر این ممیز ی کوفتی زندگی برای خودم و خانوادم نمانده ، میبیند هرکاری هرکی میخواهد اسم من فلک زده هم درونش هست، میبیند همه جوره میدوم اما نمیرسم( مدیر جان من عملا در غیبت کبری به سر میبرد و عملا بنده سرویس دهنده همه هستم بدون هیییییچ اختیاری). خلاصه ایشان یک جوری برای من  کار تعریف میکند که اگرهمسفر را هم سه طلاقه کنم و شبهای زندگیم را هم در آغوش گرم کارخانه بگذرانم  و شبانه روزم به جای ۲۴ ساعت، ۴۸ ساعته بچرخد، اندکی از فرمایشات ایشان اجرا خواهد شد.گیر زبان نفهم عجیبی افتادم.

همسفر گاهی تعریف مناسبی از من‌میکند، بر اساس مشکلاتم در محل کار قبلی و اوضاعی که در این شرکت دارم،  میگوید تو شدیدا باب میل مدیران هستی، روی پیشانیت با فونت درشت نوشتی: هرچقدر میتوانید بار روی دوشم بگذارید. من  بارتان را با کمال میل میبرم دردتان به جانم، اصلا خودتان هم سوارم شوید.

** پازل نازنین ، هدیه همسفر،  خیلی جالب پیش میرود، اصلا روند جالبی دارد کامل کردنش. یک نقطه ریز رنگی، یک خط محو، ...باید دنبال نشانه های ریز ریز بگردی، باید حواست جمع باشد و یادت بماند ، کم کم شکل میگیره و هویت پیدا میکنه ولی... لامذهب خیییییلی سخته. اگر عمری باقی ماند و پازل کامل شد انشالا تصویرش را نشانتان میدهم تا ببینید چقدر هیجان داشته ساختنش.

دلم لک زده برای پنجشنبه جمعه پیوسته و بدون کار.


نوشته شده در جمعه 21 مهر 1396ساعت 22:01 توسط مریم نظرات (0)

سلام

شبتون خیر باشه الهی

تهیه تولد روز هدیه برای کسی که سالهاست توی زندگیش هستی و مناسبتهای مختلفی را پشت سر گذاشتی گاهی سخت میشه. اینجور موقعها کلی باید فکر کنی و ایده داشته باشی. من زیاد تو این مورد موفق نیستم بنابراین وقتی قرار باشه برای همسفرم هدیه تهیه کنم فکر میکنم خودم چی میخوام و البته معمولا نتیجه کار خوبه و هردو از هدیه تهیه شده ( من به عنوان دهنده و همسفر به عنوان گیرنده) راضی هستیم.

برای تولد امسال یک پازل ۱۰۰۰ قطعه با کلی دردسر خریدم. بلاخره وقتی زمان حضور ادم تو خونه از همسرش کمتر بشه مجبوره برای لو نرفتن قضیه دست به دامن همکار و اشناهای دیگه بشه.

الان چند شبه که دهنمووووون سرویس شده با این پازل. لانصب خیلی سخته. شماره نداره، نقشه نداره، دلیل خریدش هم صرفا منظره منطقه زیبایی بود که این اواخر به سفر رفتیم. ارتروز گردن گرفتیم هردو.‌راستش چشمم آب نمیخوره حالا حالاها نتیجه بگیریم، نصف منظره آسمون هست که حداقل ده مدل آبی مختلف با طیفهای جورواجور داره.

بلاخره بعد از ۳ سال تنبلی مطلق، یوگا ثبت نام کردم و رفتم. متاسفانه زمان بعد از کار حس خستگی بالایی دارم  و انگیزه قوی لازمه که جایی غیر از خونه برم. امشب هم اگر پول پرداخت نکرده بودم احتمالا لحظلا ت آخر پیپیچوندم

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 23:39 توسط مریم نظرات (1)

سلام

میدونید چی تو پاییز بارونی حال آدم را حسابی خوب میکنه؟ شنا کردن تو استخر تمیز، بعدش عبور از تونل سبز جنگلی با موهای خیس، بعد هم یک لیوان چای داغ و مخلفات همسفر ساخته.

از نق نقهای همسفر هم صرف نظر میکنیم که هی میگه روسری سر کن، اینجا دانش*گاهه. ببیننت ، کار دستمون میدی.

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مهر 1396ساعت 13:48 توسط مریم نظرات (0)


سلام

یکی از موقعهایی که من حسابی حس کدبانو بودن و خانم خونه بودن دارم، وقتهایی است که فرصت میشه از شب غذای روز بعد را برای پخت بگذارم و تمام شب بوی غذا( شما بخونید بوی زندگی) بپیچه تو خونه. خوب به هر حال وقتی کسی در دفعات معدودی که آشپزی کرده بیشترین وقتی که گذاشته یک ساعته، پختن غذاهای اینجوری خیلی هیجان انگیز و غرور برانگیز !!! هست.

امشب به عشق تعطیل بودن فردا، آبگوشت گوگولی کوکیده ام و الان احساسی دارم در حد بانوان کدبانو و آشپزهای حرفه ای. حال و احوال همسفر هم که ناگفته مشخصه. ذوقی میکند بنده خدا از پیشبند بستن و من و ملاقه به دست شدنم.

* حال و هوای بارونی نوش جانتون باشه.

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مهر 1396ساعت 00:21 توسط مریم نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    77  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com