X
تبلیغات
زولا

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

صبح قشنگ‌پنجشنبتون به خیر

تو تایم استراحت کلاس به همسفر زنگ زدم، بی انصاف هنوز خواب بود. جیگرم سوخت، امروز من ۵ صبح بیدار شدم و مست و ملنگ اومدم سر کلاس، اونوقت ایشون انگار نه انگار که زنش، تاج سرش، عشقش، کله سحر پاشده رفته کلاس.

جایتان خالی، سر کلاس، بدبوترین و بدمزه ترین چای عمرم را خوردم، باورم نمیشه، کسی بتونه چای را اینقدر بدمزه و بدبو درست کنه.

من برم، زمانم تمام شد.

*کلاس خیلی خوبه، حداقل دلم نسوخت که استخر پنجشنبه ام پرید

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 مرداد 1397ساعت 10:31 توسط مریم نظرات (0)

سلام

ظهرتون به خیر باشه الهی

شبیه وضعیت مبهم و پیچیده و خاص مملکت  تو شرکت ما هم برقراره، هنوز به پشتوانه مالی قوی روی پا هستیم، ولی کلی اما و اگر شرایط اضطرار و ...بیان شده. جلسات پر از استرسی داریم، تنش زیاد داریم، خیلی رفتارهای دیگه که جزئی از کار هست و تو روزهای کاری هم کلی تنش ایجاد میکنه، این روزها خیلی قویتر خودش را نشان میدهد. در کنار همه اینها مجددا کلی تغییرات تو سیستم داریم و خود من هم از کسانی هستم که کاملا فیلد کاریم داره عوض میشه و خوب این به تنهایی میتونست تو روزهای معمولی هم آزار دهنده باشه چه برسه به الان.

قبل از ظهر توی یکی از همین جلسات مزخرف و خسته کننده و پرتنش بودم، سردردم شروع شده بود و علی رغم میل زیادم به چای، به دلیل تغییر سیستم چای دهی در شرکت از روش آدم وارانه دم کردن چای به تی بگهای مزخرف، نمیتونستم اون مایع بوگندو را بنوشم تا اینکه:

یک دفعه یک بوی آشنا پیچید توی سالن، یک بو با یک عالم خاطره و یک عالم حس خوب بعدش، یکی از همکارها با تاخیر وارد جلسه شده بود و این بو درست به موقع وارد میدان شد و روح و روانم را جلا داد. از پرت شدن حواس و بی توجهی به ادامه جلسه بگذریم، ذهنم باز شد و دلم شاد.

*برای روز پنجشنبه سه تا کار مهم داشتم، به عزیزی قول کمک داده بودم به خاطر شرایط خاصش، در عالم مشنگی خواهرک قول نظافت خانه مادر را گرفته بود به دلیل نزدیکی برگشتشان، به دلیل میل خودم و بهار، قرار استخر گذشته بودم، تو ذهنم همه را بالا پایین میکردم که بتوانم بپیچانم و فقط خودم را وقف استخر کنم، ناگهان مدیر جانم خیلی زیبا فیتیله پیچم کرد. یک کلاس کوفتی برای پنجشنبه نازنینم گذاشته و همه برنامه ها و رفتن به خانه پدری و کلی آب بازی پرررررر. تمام سلولهای وجودم فحش بالای ۱۸ سال میدهند زیر لبی.

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد 1397ساعت 13:49 توسط مریم نظرات (0)

سلام به روی ماهتون

نمیدونم از اعتیادم به موچین بهتون گفتم یا نه، آنقدر که ابرو برداشتن به من حس خوبی میده و مثل یه ماساژ سردردهای گهگاهیه منرا خوب میکنه، دور بودن من و موچین از هم تقریبا محاله، خوب نتیجه میشه اینکه تقریبا هیچ موی اضافه ای هم زسر ابروی من نیست. منتها  با توجه به مهارت عجیب و غریب من، گهگاه لازمه یک کارشناس تمام تخریبهای ایجاد شده در بخش ابرو را جبران و ترمیم کند. با همین دلیل محکم، آخر هفته پیش دخترک آرایشگر رفتم و خودم را به دستانش سپردم و عملا زیر دستش لالا کردم.  نتیجه چی شد؟

اگر خودم با چشمان بسته با ماشین چمن زنی به چمنزار ابروهایم ورود میکردم، قطعا آسیب کمتری به آن میزدم، لامصب داغون کرده، هیچ مداد و قلمی هم نمیتونه درستش کنه . اعتراض همسفر بماند، جیغ خواهرک بماند، شما فکر کنید آدم نمیدونه جواب مدیرش را چه بدهد .

سالها قبل بانوی پیری در ارایشگاه به من گفت مواظب باش ابرویت قهر نکند. عجیب این حرف فراموشم نشده و دلم پر پر میزند که مبادا ناحیه برباد رفتع، نخواهد بروید و برگردد.


نوشته شده در شنبه 20 مرداد 1397ساعت 20:21 توسط مریم نظرات (4)

سلام

به رسم  بیشتر ۹ شبها، تلویزیون را میبرم روی خبر، خیلی با خودم تمرین میکنم بی خیال اخبار بشم اما یک مرض درونی هست که نمیگذاره. یک اسم آشنا میشنوم، یک صحنه تلخ از مرخصی  آقای سلطانی و حضورش توی خونه اش و گریه های خانواده. اسم پرتابم میکنه به سالها قبل، خیلی سالهای تلخ قبل. ناخدا گاه بعد از سالها، اسم برادرکم را سرچ میکنم، صفحه پر میشه از اسم و دوستانش،فقط میتونم تیترهای خبر را ببینم، صفحات به دلیل همیشگی باز نمیشه، فیل.تره. تیترهای کوتاه کوتاه، تاریخ دادگاه، احضار، تعلیق، محرومیت، ارشد و...یک اسم. آقای سلطانی.

چقدر بی رحمانه همه چیز یادمان رفته بود، چقدر بی معرفتانه این مرد بزرگ را فراموش کرده بودیم، حتی اسم کوچکش را.

اسم برادرک را که تایپ کردم حجم استرس همان روزها سرازیر شد درون دلم، آن روزها که بی خبر بودیم و شبانه روز اسمش را سرچ میکردم که ببینم این مزخرفات که پای تلفن به خوردمان میدهند چیست؟ این مزخرفات که قلب پدرکم را دردمند کرده؟و خدا میداند حجم دروغ را، حجم وقاحت را، حجم بی شرفی را.

الهی که خدای مهربون مواظب دل این مرد بزرگ باشه و تسکین دهنده غمش.

*برادرک عکسی از پدرک و مادرک فرستاده که صورت کاملا شکسته و پیرشان غرق در خنده هست، چشمم به عکس هست و توی گوشم های های گریه های سالهای قبلشان. مهمانشان کرده اند در یک هتل لوکس، با دریایی به شدت آبی، ساحلی پرنخل و رویایی.آنقدر عکس لوکس هست که تصور حضور پدرک و مادرک سالخورده ام در آن سخت است. خاطرات زنده شده سالهای قبل و دیدن این روزهای برادرک تضاد تلخی برایم دارد، چیزی شبیه تضاد بین  روسری کوچک مادرک که خودم از نزدیکیهای سفارت ، وقتی جواب ویزایشان اوکی شد برایش خریدم با دلبران  ساحلی کنارش. چیزی مثل تضاد همیشگی حس تلخ و شیرین مهاجرت.

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1397ساعت 21:43 توسط مریم نظرات (1)

سلام

ظهر گرمتون به خیر

خدا وکیلی وقتی تو یک جلسه مهم تو هوای داغ گیر افتادی و همه مواظبن که مبادا لحظه ای از سخنان گهربار سخنران غافل شوی و بغل دستت هم نازنین  بوگندویی نشسته که هی هوس میکنه دستاش را ببره بالا، چطوری تمرکز میکنید؟

والا خفه شدم، برادر نرمش کردنت دیگه چیه تو جلسه؟

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1397ساعت 15:23 توسط مریم نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    104  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com