X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


سلام دوستانم

اولین شنبه توپ پاییزیتون بخیر، انشالا که شما هم مثل من فرصت کرده باشید زیر پتو، با هوای خنک غلت بزنید و بیرون هم نیایید.اینجانب ساعت چهار صبح پیش به سوی بیمارستان شتافتم و جایتان خالی، یک همکار جدید را هم برده بودیم، مشغول سرو کله زدن با سرپرستار خشن و بداخلاق بخش بودیم  که دخترک با دیدن خون و دم و دستگاه بیهوش شد و شد جوک همه مریضها و البته همین غش خوش موقع، پرستار خشن را لطیف کرد و کار ما راه افتاد.

در فاصله بین وصل و قطع دم و دستگاهها یک دوساعتی وقت داشتم، برای گذران وقت کلی گوشی طفلکم را خالی کردم، جهت صله ارحام تلفنی به کلی از دوستانم پیغام دادم و زنگ زدم وسراغشان را گرفتم و البته کلیشان جواب ندادند و من ماندم و حوضم.در کافیشاپ بیمارستان یک چای به قیمت خون آبا و اجدادم میل کردم وبلاخره توانستم از نیمه روز کارخانه را هم بپیچانم و ساعت سه منزل باشم.کیففففففففف کردم. خوابیدم در حد خودم، هوای اتاق تاریک، خنک، عشقیدم اساسی.

یک کار دیگر هم کردم، قبل از رسیدن به منزل رفتم دانشگاه سراغ همسفر، چندتا انتقاد همسرانه داشتم که باید میگفتم، گفتم و گفتم و البته تا جان داشتم، له کردم وتخریب کردم و باور میکنید بعدش معجزه شد؟ حالم که از دستش حسابی داغون بود خوب شد اساسی. آنقدر خوب شدم که بی خیال تمام گرفت و گیرهای اساسی محیط مزخرف دانشگاه یک ماچ  اساسی هم از ایشان کردیم و به چشم غزه ایشان هم هیچ توجهی نکردیم و بلاخره به آرامش  پس  از طوفان رسیدیم.

*از ساعت کاری امروزم خوشم امد، شما کاری سراغ ندارید من ساعت چهار صبح برم اما سه بعد از ظهر خونه باشم؟

*چیزی شیرینتر و دلچسبتر از روزهای قشنگ پاییز هست؟ هر نفسی که میکشم تو این هوا، حس میکنم ذره ذره عشق میشه میشینه تو وجودم، همه چیززهای تلخ هم به جهنم.

نوشته شده در شنبه 3 مهر 1395ساعت 21:11 توسط مریم نظرات (0)

مماغ پیچاره ام، داغون شده از شدت نشتی، هیچ قرصی هم تا الان نتونسته جلوی سیلاب را بگیره و تنها نفعشون خوابوندن من در حد خواب خرس. در زمستان بوده است. گیج گیجم. تو این اوضاع گیجی  بهم زنگ زدن که شنبه ۶صبح باید فلان بیمارستان باشم و این یعنی ۴صبح باید راه بیافتم و این هم یعنی ۳صبح بیدار شوم و با این سیلاب بینی، این یعنی مرگ. از همه بدتر نمیدونم اونجا بهم چای میدهند یا نه، اصلا بهتره با خودم فلاکس ببرم یا خیلی مسخرس؟ 

مماغم شده مثل مماغ دلقکها، نفسم هم در نمیاد.

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 مهر 1395ساعت 17:17 توسط مریم نظرات (0)

سلام 

حال و هوای اولین روز برگریزانتون شاد و به خیر باشه. این پنجشنبه شدن اول مهر، احتمالا از اون اتفاقهاییه که اگر سالها پیش رخ میداد، در حد انفجار شادمانی درست میکرد،تعطیلات به هم چفت شده بسیار حال و احوال آدم را جا میاره. 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج‌شنبه 1 مهر 1395ساعت 11:42 توسط مریم نظرات (0)


بسیار دوستش دارم، امیدوارم شما هم بپسندید و البته آهنگ را خریداری بفرمایید. لینک دانلود صرفا برای چشیدن طعم صدایش میباشد:

نشود فاش کسی آنچه میانِ من و توست

تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی ز خیال و ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وای از این آتش روشن که به جان من و توست


نوشته شده در سه‌شنبه 30 شهریور 1395ساعت 21:25 توسط مریم نظرات (0)

روزهای آخر تابستان که نزدیک میشه، بوی پاییز که میپیچه، هوای خنک شش صبح که از مانتوهای هنوز تابستونی عبور میکنه، تکه تکه ابرهای روی البرز که بیشتر میشن و رنگ ونشونه بارون میگیرن، یک عالمه حس خوب میپیچه توی دلم، عمیقتر نفس میکشم این هوا را و‌ ذوق میکنم که چه خوب تابستان گرم بلاخره داره میره.خلاصه که اگر شما هم از پاییز دوستان و سرما دوستان هستید‌ ، چشمتان روشن، بلاخره داره میرسه.

*شب قبل همسفر میپرسه، برای صبحانه با پنیرت چی دوست داری؟  دوست دارم نعنا بریزه روی پنیر و صبح که ساندویج کوچکم گاز میکنم وایمیلهامو چک میکنم، به خودم میگم حواسم باشه مسواک بزنم، یک‌موقع ذره های کوچک نعنا روی دندانم نمونه و آبرو ریزی بشه، هی فرصت نمیشه و‌هی تا ظهر موقع حرف زدم سعی میکنم مواظب باشم و‌ آخر سر به بهونه ای ماسک میزنم تا خیالم راحت بشه ، تا بلاخره ظهر فرصت میشه نگاهی به آینه بندازم و میبینم، آخییییش، مشکلی نبوده، چند دقیقه بعد همسفر جانمان پیغام میگذارد که مریییییی جان، صبحانه ات را خوردی؟ مری جان:بله، ممنون، دستت درد نکنه. همسفر جان:مری جان، یادم رفته نعنا بریزم روی پنیرت، مری جان:چییییی؟؟؟؟چرا من نفهمیدم؟ورپریده، از صبح تا الان نگران نعنا بودم، خوب صبح میگفتی. همسفر جان:مشنگ جان، یعنی تو نفهمیدی؟یعنی پنیر ساده و طعم دار فرقی نداره،یعنی باز تو بدو بدوهات صبحانه خوردی؟یعنی...همیجوری کمی پند و اندرز همسرانه میدهد و بلاخره تماس قطع میشود. همین جوری شده که من عاشق صبحانه های روزهای تعطیل و با فراغ بال و با طعم کردن مزه ها میشوم.

*مهمان دارم، از نوع چند روزه و‌ از نوع نه چندان راحت و از نوع بای بای تنهایی و‌آرامش خونه. یک عروس کمی تا قسمتی شوت و شلخته را تصور کنید با یک مادراین لای کمی تا قسمتی شدید وسواسی. خدا صبر همسفرجانمان را زیاد کند الهی.


نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور 1395ساعت 20:35 توسط مریم نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    53  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com