X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

پاییز باشد و هوا خنک باشد و خرمالو باشد و گاهی بوی باران بپیچد، آدم لحظه لحظه اش را میخواهد زندگی کند ، بی خیال روز و روزگاری که گاهی بد میتازد.

* قرار است میزبان مهمانان عزیزی باشیم، برای ما که تنها اینجا زندگی میکنیم، آمدنشان خبر خوبیه، اما خیلی قشنگ برای فردا شبم تا ۹ شب جلسه گذاشتند، همسفر لطف کرده و مقدمات آمدن مهمانها را آماده کرده، خودش هم فردا شب را اجبارا دیر به منزل میرسد، هزار جور هماهنگ کرده ایم تا مهمانها بی کلید نمانند، به قول مادرک، مهمانداری این مدلی هم نوبره والا.

*برای پدرکم کار کوچکی کرده بودم، تماس گرفته بود و شرح ماوقع میگفت، انتهای صحبتش گفت، الهی که خیر ببینی باباجان، دلم ضعف رفت برای صدایش، عشق کردم از دعایش.

الهی که خدا مراقب پدر و مادرهاتون باشه، چه اونها که پیشتون هستند، چه اونها که پیش خودش هستند.

نوشته شده در دوشنبه 16 مهر 1397ساعت 20:49 توسط مریم نظرات (0)

سلام، صبحتون به خیر باشه الهی

هرچقدر هم که صبح شنبه با شلوغی و بدو بدوهای مخصوص به خودش شروع بشه، آدم میتونه یک فرصت کوتاه بیاد اینجا و  از شادی خودش بگه، وقتی اولین بارون محشر پاییزی بارید( احتمالا باید اسیدی هم باشه).

خلاصه که مبارکمون باشه این باریدن و انشالا که فقط برکت داشته باشه و خبری از خرابی و سیل و ویرانی نباشه.

تا بعد

نوشته شده در شنبه 14 مهر 1397ساعت 08:55 توسط مریم نظرات (0)

 سلام علیکم همگی

احوالات شما؟

ما خوبیم . مشغول کشتی گرفتن با زندگی و بالا پایین رفتنهای آن هستیم. یک اتفاق خوب، شماها میدونستین شبها از یک کانال سریال روزی روزگاری پخش میشه؟ میدونستید تمام کودکیهای من با عشق به مرادبیگ و در حسرت ازدواج با اوگذشته؟ میدونستید چقدرررر دلم میخواست به جای معصومه  بودم و مرادبیگ عاشقم میشد؟ خلاصه که هورااااا، دیشب در عالم خواب و بیدار و بالا پایین کردن کنترل تلویزیون، چشمم به جمال مرادبیگ جان روشن شد   جیغ و هورای خوابالودی کشیدم.

خوب دیگه، خوابم پرید. برم سراغ کارهای تمام نشدنی، فعلا، بای بای

نوشته شده در دوشنبه 9 مهر 1397ساعت 23:28 توسط مریم نظرات (2)

هِلوووووووو اِوری بادی

خوبین شماها؟ اینجانب هم به لطف پروردگار خوبم، میگذرد روزگارم.

آقا چشمتون روز بد نبینه، امروز بساطی داشتیم ، آبرو ریزی شد در حد واویلا. یک خدماتی مریض احوال داریم که کلا حرف نمیزنه، بنده خدا آروم آروم کارشو میکنه و معمولا کاری به کار کسی نداره. امروز داشتم از بخش اداری میگذشتم صدام کرد. رفتم پیشش، یک جعبه داد دستم و گفت خانم مرمرانه، اینو ببین. به هوای اینکه مثل همیشه که  اسمم روی کارتنهایی که به حول و قوه الهی  توشون فقط نمونه خون آلود و برگشتی مراکز هست، سریع کارتن را گرفتم و تا اومدم معترض بگم که چرا کارتن را بدون دستکش باز کردی، نگاهم به کارتن افتاد و همزمان با ورود مدیر با ابهت کارخانه به سالن جیغم در آمد. یک بچه گربه لوس و ننر و زشت توی کارتن بود، سکته کردما.

تا بعد از ظهر ده بار اومده در اتاق میگه، خانم مهندس( من مهندس نیستم، طبق قانون ننوشته کارخونه، غیر از عزیزان پزشک شاغل در مجموعه همه مهندس صدا زده میشوند)، جدی جدی از گربه میترسی؟ جرئت نکردم بهش بگم حس و ارتباطم با جک و جانورها چطوره، میترسم دوروز دیگه، با سفارش بازرسها، راه به راه این هیولاها را به جانم بندازه. خلاصه که به خاطر بچه گربه زشت حیثیت برام نموند.تازه مجبور شدم به مدیر هم جواب پس بدم .

*اعتراف خواهرانه: یک فیلم یکی دودقیقه ای دارم از رقصیدن چرخ چرخانه با برادرک در سالها پیش. خیلی  اتفاقی عزیزی برایم فرستاد، دلم ضعف رفت از دیدنش، نمیدانم چندبار دیدمش. شده خوراک تمام زمانهای کشداری که در سرویس به سمت خانه میام. امروز دقیقا ۶ سال گذشته از اولین روز تلخ رفتنش، روز تلخی که قرار بود طعم تلخش فقط به دلیل رفتن او باشد و جور دیگری رقم خورد، بی خیال. دلم تنگ شده برای چرخیدن با او، برای خندیدن با او، برای تا صبح فیلمهای چرت و پرت دیدن با او.

** دلم لک زده برای یک روز مرخصی و فقط در خانه ماندن، دو تا ممیزی خرانه داریم ، قراره برای اولین بار تنها، پاسخگوی ممیزها باشم و اعتراف میکنم مثل چیز استرس دارم .هی نفس عنیق میکشم، هی اکسیژن را به مد میطلبم تا درونم ارام بگیره . ۳۰ و ۳۱ اکتبر که بگذره، روزگار قشنگتر میشود حتما.


نوشته شده در دوشنبه 9 مهر 1397ساعت 22:43 توسط مریم نظرات (0)

سلام

وسوسه نصب یک برنامه روی گوشیم باعث شد ،یکجورایی گوشی بیچاره بترکه و بره رو هوا. از شوک از دست دادن اطلاعاتم روی گوشی در حال سکته بودم و هوار هوار( به جای انجام دادت هرگونه اقدام موثر)، همسفر به دادم رسید.

گوشی که روبراه شد، با یک بک گراند پاییزی فوق العاده بهم برگردوند. از دیشب تا حالا تو اوج خستگی و استرسهای تمام نشدنی کار، خودم را در آغوشش روی همون نیمکت توی عکس حس میکنم و خیره به منظره روبرو، حال و احوالم آروم میشه.

* از دست دادنهای مکرر، تازگیها مهربانترمان کرده با هم.  گاهی از شدت خواستن و دوست داشتتش خل میشم.

فعلا

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر 1397ساعت 15:32 توسط مریم نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    110  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com